بازگشت!
ديروز از يک سفر سه ماهه برگشتم که حدود يک ماه و نيمش در ايران گذشت. کلی کارها کردم، اما خيلی از کارهايی که می خواستم بکنم، از جمله ديدن بعضی از دوستان، رو وقت نشد که انجام بدم. روزها و ساعت ها خيلی زود گذشتند و تا اومدم ببينم که چه خبره، وقت رفتن بود. وضع به هم ريخته مملکت و درد و سرهای تازه ای که دولت آقای الف. نون برای ملت بدبخت و توسری خورده درست کرده هم که قضيه رو بدتر از قبل قاراشميش کرده بود (حالا می دونم که کامنت گذاران محترمی شروع می کنند به فحش دادن). به هرحال، حالا برگشتم.
از بين همه کارهايی که انجام دادم، دو مسافرت و نصفی که انجام دادم از همه جالبتر بودند. يکی مسافرتی بود که به همراه يکی از دوستان و دونفر از بزرگترين استادان تاريخ و جغرافيای تاريخی ايران انجام دادم. اين يکی ما رو از تهران به سوادکوه و کوه های اطراف ساری و شاهی برد که در ضمنش دو برج از دوران حکومت اسپهبدان باوندی در اسکت و لاجيم ديديم که هردو، علاوه بر کتيبه عربی، کتيبه هايی به پارسی ميانه و خط پهلوی هم داشتند. جالب اين بود که برج لاجيم (که گور شهريار دوم باونديه) در محل به عنوان امامزاده عبدالله مطرح بود!!!
از ساری به طرف بندرگز و کردکوی رفتيم و دوباره زديم به کوه، اينبار حدود 35 کيلومتر در جاده خاکی، تا رسيديم به ده رادکان که بازهم يک برج باوندی درش بود. راننده، که استادی 83 ساله است و خداکنه حداقل 20 سال ديگه هم زنده و پاينده باشه!، اصلا" از جاده اصلی خوشش نمی ياد و همه اش در خاکی می رونه. خلاصه از سرکوه و بعد از رفتن راه اشتباه که ما رو به يک ده بن بست برد، رسيديم به گنبد کاووس (که خودش چندان آش دهنسوزی نبود). اما نزديکش ديوار گرگان رو ديديم که تاسسيات دفاعی ساسانيان بوده در مقابل بيابانگردان آسيای مرکزی و جديدا" چندين تيم باستانشناسی روش کار کرده اند. جالب بود که روی خرابه های ديوار، که الان بصورت تپه در آمده، ترکمن های محلی، مرده هاشون رو خاک کرده اند!
بعد از گنبد، رفتيم به طرف دهی به اسم اسپاخو که بين آزادشهر (شاهپسند) و بجنورد هستش و درش يک آتشکده ساسانيه که تا حالا زياد مورد توجه قرار نگرفته. راستش من و دوستم که هردو روی تاريخ ساسانی کار می کنيم، به اين نتيجه رسيديم که اين آتشکده نيست و يک کوشک محلی يا قصر محل شکارگاه بوده.
از اونجا هم رفتيم بجنورد و اسفراين (که هواش خيلی خوب بود و شهر جالبی هم بود) و بعد هم سبزوار. از اونجا هم دامغان و برگشت به تهران.
سفر دومم به يزد بود و با خانواده که اون هم جالب بود. البته بيشتر مردم می شناسندش و بخاطر همين فقط می گم که از اين که يزدی ها اينقدر به شهرشون می رسند و بافت قديمیش رو نگه داشته اند، خيلی خوشم اومد. محله فهادان بخصوص خيلی زيبا نگه داری شده. اطراف شهر، باغها و خونه های قديمی همونطور نگه داشته شده اند و بعنوان هتل های بسيار عالی ازشون استفاده می شه.
ديگه اينکه از زرتشتيان يزد، که به هرحال بيشترين تعداد زرتشتی رو در ايران داره، خيلی نااميد شدم. آتشکده شون که با اين همه علاقه و همکاری ساخته شده، در وضعيت بديه که کسی رو به ديدنش تشويق نمی کنه. بجای ترجمه های درست از اوستا، مقداری افسانه و خرافات نوشته اند و قاب کرده اند و به ديوار زده اند. ترجمه هاشون وحشتناکه (اسم زرتشت رو دوبار به انگليسی اشتباه نوشته بودند!). به هرحال، آدم به اين فکر ميافتاد که نکنه خودشون بيشتر از هرکسی می خواند که دينشون از بين بره. در ده چم، نزديک تفت، که خيلی جالبه و دخمه و زيارتگاه هم داره، فقط 9 نفر زندگی می کنند، همه زرتشتی...
آخرين سفر هم سفر نبود، کوهنوردی بود. از دربند رفتم دره اوسون که توش ده پس قلعه واقع شده و بعد هم تا آبشار دوقلو. درواقع مکملی بود برای اون چيزهايی که در سفر سوادکوه ديده بودم و آشنايی با راه هايی که رستمداران و اسپهبدهای تبرستان، از طريقش بر مناطق جنوبی البرز هم حکومت می کردند. اين هم جالب بود که به فاصله نيم ساعت پياده از شمال تهران، می شود به جای به اين خنکی و زيبايی و تاريخی رسيد. هرکسی که تهران زندگی کنه و پس قلعه رو نبينه، به خودش ظلم کرده...