search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

بهانه

archives

May 2009
March 2009
February 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« September 2007 | Main | November 2007 »

بهانه

هيچی، اومدم بهانه بيارم که چرا نمی نويسم. راستش حالش نيست. عادتش از سرم افتاده. به فکرش هم نمی افتم. می دونم که کسی هم داشت روی من حساب می کرد که بهش در مورد مسافرت توصيه بدم. ببخشيد. کلی کار دارم. هرروز بايد درس بدم و بنويسم و از اين حرف ها. خلاصه زياد دليلی برای وصل شدن و نوشتن نمی بينم. قول می دم دوباره بيام توی عادت...

حالا امروز اولين قسمت از خلاصه مسافرت رو براتون می نويسم. بعد از ترکيه که خاطرتون هست، با کلی زحمت و خواهش و تمنا، يک بليت پيدا کردم برای ايران. خيلی جالبه که توی ترکيه، چقدر دفترهای مسافرتی ايرانی (که توی يکی از محله های وسط شهر فراوون هستند و فکر کنم غير از کار مسافرتی، کلی کارهای قانونی و غير قانونی ديگه هم می کنند!) اصرار دارند که آدم با اتوبوس بره ايران و خيلی راحت، جمله وطنی "نمی شه، امکان نداره" رو تحويل آدم می دند. يک دفتر ديگه ترک، وسط شهر، سر پنج دقيقه با ايران اير برام جا گير آورد. خلاصه روز آخری رو به خداحافظی از اياسوفيه و گشت زدن توی استانبول گذروندم. بطور اتفاقی يک کليسای ارمنی پيدا کردم که مسيحی پروتستان امريکايی (اونجليکال: انجيلی) بودند. توی کليسا با يک گروه ايرانی که مسيحی شده بودند ملاقات کردم که عين همه کسانی که دينشون رو عوض می کنند، بلافاصله شروع کردند به بحث و دعوا و سعی در اينکه ما رو هم مسيحی کنند. من هم به اينکه بابا، ايران 20 سال سعی کردند ما رو مسلمون کنند، کار نکرد، حالا شماها همين يک روزه می خواهيد ما رو نصرانی کنيد؟:) اما در ضمن قضايا، با دوتا دانشجوی کرد ترکيه آشنا شدم که دارند سعی می کنند در دانشگاه استانبول، تاريخ ايران بخونند. اما نه در استانبول امکاناتی هست، نه کسی از ايران کمک می کنه. خودشون با انگليسی دست و پا شکسته، سعی داشتند خاکی به سرشون کنند و من هم بهشون ايميل دادم و گفتم که اگر کمکی از دستم بربياد، دريغی ندارم.

بعد صبح زود رفتم فرودگاه و سوار هواپيمای ايران اير شدم. خدا نصيب نکنه، البته باز هم يله که می تونند اين هواپيماهای قراضه رو به پرواز دربيارند، اما فکر نکنم من ديگه جرات کنم سوار ايران اير بشم! با سلام وصلوات سوار شديم و پرواز کرديم. يا ايران اير قديم بخير. چلوکباب و غذای ايرانی می داند و حداقل فيلم و تفريحات نبود، غذای خوبی براه بود. اين بار که ايران اير هم همون يک تکه مرغ شبيه چرم و سيب زمينی پخته های سه روز مونده بقيه هواپيمايی ها رو به خوردمون داد! پاينده باشی ايران!!

بعد از ورود به ايران هم که رفتم منزل (که خودش کلی ماجرا داره) و سعی کردم به اينترنت وصل بشم که نتيجه اش شد همون پست سه خطی که ديديد. برادرم همون بعد از ظهر از امريکا رسيد (من قبل از دوازده ظهر تهران بودم) و دوست دختر مربوطه هم طرفهای ظهر. چند روزيمون به گشتن در تهران و ديدن دوستان و رفقا و رفتن به دربند و درکه گذشت. اين تنديس وامونده رو هم ديدم با اون رستوران گوساله بنفش. توی تهران گشتن هميشه زنده کردن خاطره هاست و فحش توی دل به کسانی که خاطرات قديمی رو دارند خراب می کنند و البته انگار جلوی پيشرفت رو نمی شه گرفت و ماشالله امامزاده صالح هم داره تبديل می شه به امامزاده سوپردولوکس!

بار بعدی، براتون از ديدن نقاط تاريخی نزديک شهر خودمون می نويسم. برای ديدن تاريخ ساسانيان، نبايد زياد از تهران دور بشيد!

Comments (3) | October 12, 2007 04:02 AM