search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

تکه تکه 2
همه چیزدارها...
ملا نقطی 2
تکه تکه!
ترس
کشفیات!
به یاد عمران صلاحی

archives

May 2009
March 2009
February 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« April 2007 | Main | June 2007 »

تکه تکه 2

1- اينقدر کار دارم که نگو! تمام زندگی توی جعبه و صندوق و کلی ورقه و کار انجام نشده...

2- اين چيزهايی که راجع به دختر ايرانی ها می گن انگار درسته!

3- بالاخره چشممون به مذاکرات مثبت بين شيطان بزرگ و محور شرارت هم روشن شد!

4- جان خودم اين ميلان کوندرا خيلی کارش درسته. شديدا" فاز می ده!

5- من قرار شده سالی يک گوسفند به درگاه داريوش کبير قربانی کنم...

6- کتابخونه ها فروخته نشدند، کسی می خواد بياد خودش ببره!

7- اين نوشته قراره به طرز فجيعی رمزی باشه.

8- اصلا" بی تعارف حوصله دوازده ساعت هواپيما سواری ندارم. نمی شه من با موشک برم اروپا؟

9- عقل سالم در بدن سالم

10- اين آخر هفته اينقدر رانندگی کردم که نگو. تمام اين کاليفرنيای جنوبی رو زير پا گذاشتم، از سن ديگو تا سن فرناندو ولی.

11- چقدر بچه ها زود بزرگ می شند...

12- چرا در فارسی دخترها «می دند» و مردها «می کنند»؟ چرا مردها «نمی گيرند»؟

13- فکر کنم نصف کتاب های کتابخونه دانشگاه توی اتاق من باشند!

14- کسی اتاق خالی توی تهران سراغ نداره؟ شخص بی خانمانی احتياج شديد به يک اتاق خالی به مدت دوماه دارد، از اتاق دارها تقاضا می گردد با شخص بی خانمان تماس بگيرند...

15- تا حالا سه تا مقاله خوندم راجع به پشگل گوسفند در دوران باستان و اينکه به چه دردی می خورده.

16- اين همه پيشرفت کرديم، راهی نيست آدم مجبور نباشه هرروز ريشش رو بزنه؟

17- «دل خوش سيری چند»؟

18- توانا بود هرکه دارا بود

19- واقعا" خدا يک عقلی به شما بده و يک پول کلانی هم به من

20- چرا قديم ها به آدم های خل و ديوونه می گفتند «شيرين عقل»؟

21- بيست و يک آوردم!

22- ای وای، سوخت!

23- ياحق!

Comments (2) | May 30, 2007 02:44 AM



همه چیزدارها...

«اگر در دنیا فقط یک آریا یا یک شاهین دارید، همه چيز داريد...»

و اگر ندارید، آدم بی همه چیزی هستيد!!

Comments (2) | May 20, 2007 10:10 AM



ملا نقطی 2

دوباره آتيش من بالا گرفت از ديدن نوشتن ملت در اين وبلاگستان کذا و کذای فارسی. کسی که گوش به «و» ما نداد، حالا اينو ببينيم.

توی همه زبانها، يک چيزی داريم که متاسفانه اسمش رو به فارسی نمی دونم ولی می شه "اسيميليشن" (ادغام؟) و شامل تلفيق صداهاست در همديگه. يعنی معمولا" وقتی دو صدا که به صورتی همجنس هستند پشت سر هم قرار می گيرند، يکيشون يا اصلا" از بين می ره، يا اينکه در بعدی تلفيق می شه. توی فارسی يک نمونه اين اصل «قلبه» که وقتی صدای «ن» قبل از يک صدای لبی (مثل ب) قرار می گيره، تبديل می شه به «م». نمونه اش هم کلمه «تنبل» که به صورت «تمبل» تلفظ می شه.

حالا توی وبلاگستان فارسی، خيلی ها تصور می کنند که اگر اين مسئله رو رعايت نکنند، يعنی فارسی صحيح تری صحبت می کنند و بخصوص می نويسند. نمونه هاش زيادند که اگر فرصت بشه يکجا جمعشون می کنم، اما بی تعارف اونی که از همه بيشتر اذيتم می کنه، اين نوشتن «من را» هستش. برادران و خواهران غيور، اجداد مشعشع بنده و شما، مدتها قبل اين دوکلمه رو درهم ادغام کرده اند و گفته و نوشته اند «مرا» يا «مرو». بالاغيرتا" بخاطر اين اعصاب من هم که شده، ننويسيد «من رو» که خيلی «سه» است به خدا!

پ. ن.: با تشکر از آقا يا خانم ناشناسی که توضيح دادند که بايد در محاوره گفت «منو» که بازهم صورتيه از ادغام و حالا حرف خيشومی غلبه کرده، هرچند که ايشون کلا" با کل قضيه مخالف بودند. همين موضوع «منو» و «مرا» خودش هم جالبه، چون می کشه به اين بحث که فارسی محاوره ای امروز که بر مبنای استاندارد زبان تهران پايه گذاری شده، ادامه فارسی نوشتاری که ريشه هاش در شرق ايرانه نيست. بازهم متشکر و ببخشيد از اشتباه...

Comments (15) | May 17, 2007 09:44 PM



تکه تکه!

از اين نوشتن تکه تکه مدل خانوم حنا يا زيتون خوشم اومده. بقول ناصرالدين شاه: "تصميم گرفتيم امتحان کنيم"!!!

1- دنیا داره با آخر می رسه: ابراهيم گلستان در يک جمع پيداش شد!

2- اين سارکوزی چرخی از همه چمبر بکنه که بيا و ببين!

3- قديما هرکسی می رفت يک دهی، اول می بردنش خونه کدخدا که اظهار ادب کنه و در ضمن دستش بياد که ريش و قيچی دست کيه. حالا هم هروقت برای کار و کنفرانس و سخنرانی کسی جايی می ره، بايد حواسش باشه که به ريش سفيدان محلی احترامات فائقه رو بگذاره که سر راهش سنگ اندازی نکنند.

4- امشب رفتيم يک کنسرت موسيقی کلاسيک در يک کليسا. خواننده اش هم خانم استادمون بود که در روز روشن، آدم باورش نمی شد اهل کنسرت دادن باشه.

5- يک ماشين کهنه داشتم که مال خودم نبود، مال دست سوم مادرم بود. اهداش کردم به يک موسسه خيريه. حالا توی شهر ماشين های دنيا، من موندم و دو عدد پا!

6- اينهايی که راجع به دخترهای ايرونی می گن درسته؟

7- همه عکس بچه هاشون رو می گذارند روی وبلاگشون. من که بچه ندارم، عکس کی رو بگذارم؟

8- شروع کرده ام به نگاه کردن فيلم های خيلی قديمی. جدی جدی که صنعت سينما هرروز داره پس رفت می کنه.

9- اين چه چيزی رو در مورد جامعه ايران نشون می ده که مسعود ده نمکی فيلم ديدنيش رو ساخته؟

10- کسی سه تا کتابخونه چوبی مجانی نمی خواد؟

11- راکت تنيسم رو اينقدر محکم کوبيدم زمين که قرچی شکست. پول هم ندارم برم يکی ديگه بخرم. بدبختی هی!

12- فعلا" سه تا ورقه دارم برای نوشتن، بجاش نشستم دارم اين مزخرفات رو سرهم می کنم. ای بابا!

13- عددش نحسه. بقول خانوم حنا می کنمش جايی که دق و دلی هام رو سر آدمها خالی می کنم: پائولو کوئيو

14- ديگه چيزی به ذهنم نمی رسه...

15- ای بابا، برو ديگه!

16- دهه، هنوز که اينجايی!

17- شب خوش!!!

Comments (9) | May 15, 2007 10:55 AM



ترس

هه، جالبه کسی از من بپرسه از چی می ترسم! من اينقدر آدم ترسویی هستم که اگه لیست رو کامل کنم، شبیه اين ليست ترسهای معمول می شه!!

1- از بلندی می ترسم، به شدت! هواپيما و اينها نه ها، از ساختمون بلند می ترسم. بهش می گن «اکروفوبیا». به يونانی اکرو يعنی بلند و فوبیا هم يعنی ترس...

2- از موش هم می ترسم. اون سه صفحه آخر کتاب 1984 جرج ارول رو نمی تونم بخونم چون توش موش داره! بهش می گن زميفوبیا

3- از آدم های خيلی مذهبی می ترسم. راستش يعنی از صحبت کردن باهاشون، فکر می کنم اينقدر باید بحث های الکی بکنم که آخر سر مجبور می شم برم سر يک ساختمون بلند بين يک گله موش! يکجورایی می شه ثئوفوبیا، اما نه دقیقا"

4- از تاريکی هم می ترسم. ديگه گفتن نداره. قاعده" بايد بشه سکوتوفوبیا

5- از سوسک هم می ترسم، اصلا" هم نمی دونم يونانيش چی می شه!

آخيش! چه سبک شدم...

Comments (4) | May 14, 2007 10:51 AM



کشفیات!

البته کشفیاتی که نه به درد دنیای آدم می خوره نه به درد آخرتش، راستش از اون چيزهايی هستش که چون پيداش کردم، اگر يکجا ننويسمش يادم می ره، در نتيجه خودتون رو زياد اذيت نکنيد...

مشغول خوندن کتاب «کاروانسراهای پارتی» نوشته ايزيدور خاراکسی، جغرافی دان و مورخ قرن اول قبل از ميلاد، بودم که وصفيه از فاصله های بين شهرهای مختلف ايران در دوره اشکانی و اينی که توی کدومشون کاروانسرا هست و برای تجارت شرايط فراهم شده. اين تيکه اش جالب بود:

Ενταυθεν [Ραγιανη] Μηδία σχοινοι [νη']. Εν η κωμαι ι', πολεις δε ε'. Από σχοινων ζ' Ραγα και Χαραξ, ων μεγιστη των κατα την Μηδιαν Ραγα. Εις δε την Χαρακα πρωτος βασιλευς Φραατης τους Μαρδους ωκισεν. εστιν υπο το ορος, ο καλειται Κασπιος, αφ' ουπ Κασπιαι πυλαι.

«بعد از آن، ماد رازی 58 فرسنگ. درش 10 کومه (ده) و پنج شهر. هفت فرسنگ بعدتر ری (رغه) و خاراکس (باغ ديوار دار) هستند که در ماد، ری بزرگترين (شهر) محسوب می شه. در خاراکس برای اولين بار شاه فرهاد، مردوها را ساکن کرد. در زير کوهی واقع شده که بهش کاسپیوس خطاب می کنند، بعد از آن، دروازه های کاسپی قرار دارند».

هاه! فکر می کنيد اين خاراکس کجاست؟ اگر بعد از ری قرار داره و زير يک کوه واقع شده و بعدش هم دروازه های کاسپی هستند، نتيجه اش چی می شه؟ فکر کنم منطقه تهران و شميران خودمون. مردوها هم همون ساکنان تهران هستند که در متون قديمی (سترابو) در موردشون نوشته بوده که خيلی جنگجو هستند و با مردم اونور کوه (تبرستانی ها) نزديک هستند. کوه کاسپی هم احتمالا" همين دماونده. دروازه های کاسپی هم فکر می کنم گردنه فيروزکوه باشه يا شايد گذری که از کجور به شهرستانک و بعد هم پس قلعه دربند می رسه. فکر کنم قديمی ترين منبعی باشه که به وجود سکونت در تهران اشاره می کنه (غير از منابع باستانشناسی).

به غير از اين کارهای بی اساس، مشغول جمع و جور کردن هستم چون بايد آپارتمانم رو پس بدم و بيست روز ديگه برای يک برنامه دانشگاهی به همراه استادم و شش نفر از هم کلاسی ها، برم اتريش. يک هفته اونجا هستم و بعد هم می رم مجارستان و آلمان. ممکنه برم ترکيه و سوريه برای ديدن اورفا و نصيبين و انطاکيه و رسافه. بعد هم اگر بشه، ايران که حدود يک ماه روی چندتا سند باستانی کار کنم و چندتا منطقه باستانشناسی (يکيش حتما" تپه حصار دامغان) رو ببينم. دوباره خونه بدوشی شروع شد... دارم پير می شم بخدا...

Comments (5) | May 12, 2007 04:45 AM



به یاد عمران صلاحی

خدا بیامرز عمران صلاحی (باورم نمی شه هنوز که باید گفت خدابیامرز)، به اين مطلب خيلی گير می داد:

"مرگ کارگر افغان 'در اثر ضرب و شتم توسط پلیس ایران'"

"شتم" يعنی فحش دادن... در اثر ضرب ممکنه آدمی بمیره، اما فحشش خيلی بايد محکم بوده باشه...

Comments (5) | May 6, 2007 01:51 PM