search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

موسيقی ايرانی...
ما بالاخره آدميم يا نه؟
آهنگ
لاک پشت
خود-سرکوبی
وقاحت
اعراب قبل از اسلام و تعصبات ضد کوچ نشينی

archives

May 2009
March 2009
February 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« January 2007 | Main | March 2007 »

موسيقی ايرانی...

من زیاد اهل موسيقی «ايرونی» نيستم، منظورم ابی و ليلا فروهر و سوزان روشن و بلک کتز و از اين حرفاست. نه اينکه مشکلی باهاش داشته باشم، منظورم اصلا" دماغ بالايی و ادای روشنفکری در آوردن هم نيست، اتفاقا" از بعضی هاش (مثل داريوش و بعضی آهنگ های شيش و هشتی) لذت هم می برم، اما به هرحال زياد «تو نخشون» نيستم.

از موقعی که اوهام سرولکه اش پيدا شد، به موسيقی جديد ايران علاقه پيدا کردم، هرچند که آلبوم آخرشون زیاد خوب نبود. يادمه چندسال پيش که ايران بودم با شيده يک کنسرت هم رفتيم از يک گروهی به اسم «تابو» که متاسفانه انگار هيچ وقت به مرحله پخش نرسيد. از خيلی آهنگ هايی که توی فستيوال تهران اونيو هم بود خوشم ميومد و بعضی هاشون رو روی آی پادم هم دارم. کيوسک که شده يکی از گروه های محبوبم و فکر کنم تا حالا حداقل 20 نفر رو مجبور به خريد سی دی شون کرده ام، چهارتاشون غير ايرانی!!!

اين چند هفته گذشته هم که سرم شلوغ بوده، برای تفريح و تنفس، دنبال موسيقی جديدتر گشتم و از بين کلی اونهايی که ديدم، از دوتاشون خوشم اومده. يکيشون «آبجيز» که می بينم دارند محبوب می شند، يکی ديگه هم «لاله» که دختر ايرونيه که توی بلاروس و آلمان و سوئد بزرگ شده و به سوئدی و انگليسی و تک و توکی هم فارسی، آهنگ های خيلی قشنگی می خونه. آبجيز که آهنگ «ادعا» شون عاليه، اما لاله فکر می کنم از بين همه کارهاش از «برادربزرگه» و «فردا زندگی کن» بيشتر از همه خوشم اومده باشه! در قسمت ويديوهاش بگرديد و هردو رو گير مياريد با اين اسمها:
"storebror" and "live tomorrow".

زنده باد موسيقی دانهای با استعداد ايرانی...

Comments (3) | February 26, 2007 11:40 AM



ما بالاخره آدميم يا نه؟

اگر خواننده اين وبلاگ بوديد يا هستيد، و شايد اگر نوشته های منو توی دنيای اينترنت و خارج از اون دنبال کرده باشيد، می دونيد که اهل تاريخ وطنپرستانه نيستم. يعنی راستش از اينکه تاريخ توی ايران فقط به عنوان ابزار تبليغات و آب پاشيدن به حس خودکمِ بينی تلقی می شه کلی هم دلخورم. اصولا" هم کسی نيستم که راحت چيزی بهم بربخوره يا مرتب در حالت دفاعی باشم. اينها رو گفتم که حرفی رو که می خوام بزنم اشتباه برداشت نکنيد.

اين روزها تمام دنيا برعليه ايرانه. گوربابای دولت ايران و سياست، گوربابای اتم و بمب. منظورم ايرانه، خودم مملکت و مردم و خاکش. به نظر مياد که همه بسيج شده اند که هرچيزی که از ايران مياد رو به باد انتقاد بگيرند. مدتهاست عادت کرديم که فرهنگمون رو مسخره کنند (خودمون، خودم هم روش). نه اينکه بد هم باشه، چون به هرحال سعه صدر به آدم حالت خوبی هم می ده، که به اين نگاه کنی که به هرحال هرچقدر هم با فرهنگ خو گرفته باشی، بايد قبول کنی که بازهم فقط يک فرهنگه از همه فرهنگ های دنيا.

اما مشکل اينجاست که بعضی مواقع احساس می کنم اين سعه صدر فرهنگی که خودمون داريم، و خيلی هامون رو هم می شناسم که داريم، بين مردم ديگه چندان معمول نيست. يعنی هنوز هم توی کشورهای مدرن و پست-مدرن، از تاريخ همون استفاده ابزاری و تبليغی می شه. يعنی در حالی که در دانشگاه ها، دانشجويان و محققان در حال به چالش کشيدن مفاهيم مثلا" «ثابت» شده تاريخی نظير سقوط امپراتوری روم و... هستند، وقتی که قضايا به نگاه مسخره يونانی های باستان به فرهنگ های اطرافشون، بخصوص ايران، کشيده می شه، کسی حتی زحمتی هم برای شک کردن به خودش نمی ده. يعنی تمام قضيه دربست قبول می شه.

اين شايد مهم نباشه، به هرحال چه فرقی می کنه که 2400 سال پيش چه اتفاقی افتاده؟ قبول هم دارم و خودم هم بيشتر مواقع همين فکر رو می کنم. اما بعد پيش مياد که می بينم که انگار بله، فرق می کنه! يعنی من به قضيه با ديد بازتری نگاه می کردم تا دوستان.

حقيقتيه که در 600 سال گذشته در اروپا و در 200 سال گذشته در امريکا، يکی از ابزارهای مهم ساختن هويت جمعی و فراهم کردن تداوم فرهنگی جامعه، استفاده از فرهنگ يونان و روم بوده. کشورهای اروپايی بعد از رنسانس و عصر روشنگری، و امريکا که بعد از همه اينها آمده، هميشه خودشون رو به عنوان فرزندان يونان و روم مطرح کرده اند. بگذريم که از نظر تاريخی اين مطلب قابل اثبات نيست، اما مسئله اينه که در فرهنگ سياسی و اجتماعی اين جوامع، اين به عنوان يک حقيقت تلقی شده. نگاه کنيد که مجلس امريکا اسمش «سنا» ست، يعنی مستقيما" از روم گرفته شده. اسم حکومت امريکا «جمهوريه» (رپابليک) که مستقيما" از «رس-پوبليکا» (مسئله ملی) لاتين گرفته شده. ادعای فرهنگ سياسی، «دمکراسيه» (حکومت اقشار)، اسمی که دولت آتن به خودش داده بود. بيشتر نويسنده های اروپايی و امريکايی که در مورد سيستم حکومتی نوشته اند هم خودشون رو ادامه دهنده همين سيستم می دونستند. حتی پايه گذاران حکومت امريکا در 200 سال پيش، خيلی آگاهانه سعی در پياده کردن اون تصويری که خودشون از روم داشتند در حکومت جديدالتاسيس می کردند.

در اينجا، هويت «غير» هميشه بر مبنايی که يونانی ها و رومی ها هم به اين غير نگاه می کردند بنا شده. خيلی ها در مورد اينکه «يونان» شخصيت خودش رو برعليه شخصيت «غير»، دشمن خارجی، «بربرها» (در اينجا ايرانيان) تعريف کرده نوشته اند. روم هم خودش رو به همين صورت تعريف می کرد. همين نگاه به غير هم در دوران جنگ های صليبی استفاده می شد. اگر به قرن 19 و مارکس هم برسيد، می بينيد که تمام تئوری ها بر مبنای تجارب اروپا پايه گذاری شده و تمام جوامع شرقی، اسم «خودکامگی آسيايی» گرفته اند.

هدفم اينجا اين نيست که تاريخ هويت سازی غربی رو وصف کن و يا حتی نقد کنم. منظورم فقط مثال بود تا به حرف اصلی برسم. امروز، مسئله اينه که تبليغات بر ضد همين غير، حالا ايران باشه يا چين يا عراق، گذشته از اينکه يک بعد واقعی سياسی دارند، دارند بعد فرهنگی هم پيدا می کنند. يعنی به غير از مشکلات سياسی و حتی اينجور حماقت های مسخره، مسئله در جامعه هم که بی طرفه داره بالا می گيره. حالا ديگه حتی مردم قاعدتا" بی طرف و روشنفکر هم صحبت از برتری فرهنگی می کنند. شايد بشه گفت که تمام قضيه عين همون ماجرای نژادپرستی، داره به فرهنگ پرستی تبديل می شه. نتايجش هم البته شايد به همون بدی باشه.

حالا همه اينها رو گفتم که بگم برای اولين بار توی عمرم، چقدر با يک فيلم مخالفم و ساختش رو فرصت طلبی منفی می دونم. فيلم سيصد نفر رو می گم. تا حالا خيلی فيلم ضد ايرانی ساخته شده. برعکس خيلی ها، از فيلم «اسکندر» نه بدم اومد نه توهين آميز دونستمش. حتی فيلمی رو که قبلا" هم از ماجرای ترموپيل ساخته شده ديده ام و خيلی هم ازش خوشم مياد. اما اين فيلم جديد به نظرم بسيار منفيه و ساختش هم مخصوصا" با نگاه فرهنگپرستانه به قضايای سياسی فعلی صورت گرفته. توی فيلم، به اين بسنده نشده که ايرانی ها (نماينده فرهنگ غير، کسانی که از ما نيستند، غيرخودی ها) فقط خودکامه و زورگو و بی خبر از مفاهيم آزادی هستند (چيزی که به هرحای 2400 سال قبل هرودوت گفته و چه فرقی هم می کنه). اينبار، قضايا به اينجا کشيده شده که مخالفان يونانيان آزادی خواه، حتی ديگه انسان هم نيستند! يعنی موجوداتی هستند شبيه همون غولها و هيولاهايی که توی «ارباب حلقه ها» ديديمشون (که اتفاقا" همون تيم فيلمسازی هم اينو ساخته). يعنی نه تنها «فرهنگ»، بلکه حتی «انسانيت» هم از اين «غير» گرفته شده. يعنی ديگه فقط دفاع از خود در برابر اين غير کافی نيست، بايد رفت و از بين بردش.

می دونم که فيلم برمبنای يک کتاب مصور ساخته شده و بيشتر شبيه «سين سيتی» هستنش تا هرچيز ديگه ای، اما باور کنيد که با چشم باز به ديدن نسخه اوليه اش رفتم و اصلا" خيال جهت گيری درش نداشتم، اما اينهايی رو که نوشتم واقعا" خود فيلم به خوردم داد!

Comments (5) | February 22, 2007 10:35 AM



آهنگ

کسی می دونه از کجا می شه آهنگ های قديمی (نه اونقدر قديمی، زمان بچگی ما) رو پيدا کرد؟ منظورم اون آهنگ های مجازيه که بچه که بوديم توی ايران تلويزيون پخش می کرد.

بخصوص دنبال «آب زنيد راه را» که محمود عليقلی خوندش، «بميريد، بميريد» که خواننده اش رو نمی شناسم، «کاروان» از مهرداد کاظمی، و «مردان خدا» که بازهم خواننده اش رو نمی شناسم هستم...

Comments (6) | February 18, 2007 03:24 PM



لاک پشت

نه فقط در جواب، بلکه بيشتر به عنوان ادامه دادن بحث و جلب توجه ملت به اينکه مسائل تاريخی رو نبايد با ديد قديمی نگاه کردم، برای ايرانيان.کام دوتا مطلب کوتاه نوشتم (اولی و دومی). قصدم اصلا" نه بحث بود و نه کوبيدن کسی، بلکه شروع يک نگاه واقعی به قضايای فتح ايران از طرف اعراب. واقعا" هم از کسی که اين بحث رو شروع کرده بود متشکر بودم و هستم و ازش هم خيلی روراست در اول نوشته هام تشکر کردم، هرچند که چون نگاهش رو غلط و برمبنای يک طرز نگاه غير علمی به تاريخ می بينم، از انتقادش هم خودداری نکردم.

بدی قضيه اينه که حالا ايشون بجای اينکه جواب منو توی همون محلی که هردومون برای انتشار انتخاب کرديم بده، رفته نشسته گوشه و کنار و بدگويی کرده، در يک نوشته بی ربط هم حتی به من و يکی از دوستان خيلی خوبم تکه ای هم انداخته که بخيال خودش يعنی به در بگه که ديوار بشنوه. متاسفم از اين موضوع چون واقعا" قصد باز کردن علمی يک مطلب رو داشتم، نه حسادت و بدگويی و پشت هم اندازی و فحاشی. ايشون به بنده خطاب «دانشمندک جوان» رو داده اند که دانشمندش لطف زياديه و کاف تصغيرش هم بی انصافی و جوان بودندش هم خدا می دونه. اگر قضيه به سن بود که لاک پشت و کلاغ از همه داناتر بودند.

حالا خودتون رو زياد ناراحت نکنيد و بجاش داستان خنده داری در مورد شارلمانی، نوشته خودم، رو بخونيد!

Comments (5) | February 17, 2007 10:03 AM



خود-سرکوبی

راستش دخالت در معقولات اصولا" به من نيومده، يعنی هروقت که سعی کردم تو کاری که به من مربوط نبوده دخالت کنم و شايد کمی جوشش بدم، نتيجه اش برعکس دراومده. در نتيجه می ترسم خودم رو هم داخل اين قضايا کنم.

اما می دونيد که قبلا" هم گفته ام که زياد داخل دنيای مجازی ايرانی، يا بقول اين دوستان سوپر مدرن، بلاگوسفر و از اين حرفها نيستم. نوشته ام هم که از اينکه وبلاگ رو جدی کردند و اسمش رو گذاشتند «سايبر ژورناليسم» و قس عليهذا زياد دل خوشی ندارم. يعنی خيلی ها اينقدر تکنولوژی سريع حرکت کرده بود که از خودشون هم جلو زدند و قبل از اينکه هنوز کسی بتونه دست چپش رو از دست راستش توی اين دنيای مجازی تشخيص بده، براش قاعده و قانون ريختند و پيشبينی کردند. هنوز عرقش خشک نشده، پيشنهادات بلند بالا ارائه می شد و تا حالا من خودم از چهار تا رساله دکترا در مورد وبلاگ نويسی فارسی اطلاع دارم. مجلات راه افتاد و گروه ها و دسته ها و سايت هايی که از وبلاگ برای خدمت و خيانت و سرگرمی و بقيه می خواستند استفاده کنند. بدتر هم اينکه مردم شروع کردند به مصاحبه و سخنرانی کردن در موردش و قرار گذاشتن و بحث کردن در مورد چيزی که به هرحال هرکاريش کنيد، جنبه شخصيش به جنبه عموميش می چربه و اگر هم نچربه شايد اصلا" فايده ای هم نداشته باشه.

گير دادن و فحش نوشتن و بی احترامی و از اين حرفها که الحمدلله در جامعه وطنی سبيله و از وبلاگ ها هم غايب نبوده و چند نفری رو که اولا برای خودشون کلی گل کرده بودند به تعطيلی کشوند. اما قضيه به هرحال شخصی بود و می شد کاريش کرد. مشکل از موقعی پيدا شد که اين مسئله «رسالت» کذايی که وبال گردن ادبيات و نقاشی و سينما و موسيقی و همه چيز هنری ما هست، به وبلاگ هم سرايت کرد. حالا ديگه همه خودشون روجدی گرفتند...

اما چند وقتيه که قضيه خيلی جدی شده. وبلاگ و وبلاگ ستان داره خودش رو از درون نابود می کنه. دسته بندی ها جدی شده. فلان کسک رسما" خائن شده برای عقايد تخمی که صادر می کنه، انگار به حرف گربه کوره بارون مياد! يک گروه شده اند دشمنش. اون يکی سعی می کنه برای يکی ديگه پاپوش بدوزه، فحاشی سيستماتيک شده الحمدلله. مردم رک شده اند و پته رو آب می ريزند و رو می کنند که ستاره های خودساخته پيزيشون باد می ده. وبلاگستان شده محل دشمنی و زيرآب زنی و آدم فروشی صرف.

حالا که مدت هاست همه در مورد«اثرات گسترده سياسی و اجتماعی وبلاگ نويسی در جامعه جوان ايرانی» مقاله و رساله نوشته اند و سخنرانی کرده اند، بد نيست که کسی هم در مورد مراحل تخريب از درون و پاشيده شدن وبلاگستان مصنوعی ايرانی هم چيزی بنويسه. فکر می کنم در طولانی مدت، انجام دادن يک روانکاوی جمعی از گروه وبلاگ نويسان ايرانی برای مطالعه جامعه شناسی ايران و بررسی شکل گيری و تغيير شبکه های اجتماعی بد نباشه. کمتر پيش مياد که اين مقدار عظيمی از اطلاعات که الان در وبلاگ های ايرانی در مورد برخورد های اجتماعی وجود داره، به صورت مکتوب و قابل دسترس موجود باشه.

در مورد وبلاگستان: فکر می کنم مثل ساختمانی که از کاه ساخته شده، بزودی فرومی ريزه. اما شايد مثل ققنوس از خرابه ها و خاکسترهاش، يک ساختار ديگه که اينقدر زورکی «متشکل» نبوده باشه سر در بياره...

Comments (5) | February 14, 2007 04:19 AM



وقاحت

بقول قدیمی ها، اوا خاک به گور!

بدبخت ها رو گرفته اند به جرم مسافرت. بهشون می گند خرید و نمی فهمید و ما باید ارشادتون کنیم. زندانيشون کرده اند و ساعت 12 شب بازجويی. اتهام هم احساس ناامنی دولتی که احساس می کنه که انتقاد يعنی براندازی. که هرکسی که تلاش کنه، يعنی داره تلاش می کنه بر علیه اونها، اونهم توی مملکتی که ضرب المثلش هست «آنکه حساب پاکست، از محاسبه چه باک است»؟

بعد اين طرف خط، يارو نشسته کنار گود، داره به به چه چه می کنه از اينکه چقدر خوبه که بجای اينی که اينها رو بهشون تجاوز کنند و کتکشون بزنند، باهاشون رفتار انسانی کرده اند!!!

بقول گفتنی، اين هم نبود ديگه می خواستيم چو کنيمشون؟؟

Comments (1) | February 12, 2007 05:29 PM



اعراب قبل از اسلام و تعصبات ضد کوچ نشينی

يک مقاله کوتاهی نوشته ام توی ايرانيان که گفتم شايد برای بعضی ها جالب باشه. اگر دلتون خواست نظرتون رو برام اينجا بنويسيد.

پ. نون: در ضمن، کتاب مستطاب آلوچه خانم به قلم خوشتاب فرجام رو از دست نديد. ياد «هامون» ديدن افتادم که می گفت: "ما که هيچ پخی نشديم" و راست هم می گفت... يادتون نره که از پايين به بالا بخونيد!

Comments (4) | February 4, 2007 09:08 AM