مرحمت فرموده ما را مس کنيد!
يکنفر جلوی اين نبوی رو بگيره! ااين چه نقد مزخرفی بود که در مورد فيلم برات (بورات) نوشته؟ انگار که همونطور که خودش هم در بند شش قضيه اشاره کرده، مسلط نبودن به زبان انگليسی کار دستش داده!
آسيدابرام جان! داداش، به کاهدون زدی اگر فکر کردی هدف ساشا بارون کهن هجو قزاقستان بوده از اين فيلم! کل صحنه های قزاقستان فيلم (که پنج دقيقه بيشتر نمی شه) توی رومانی فيلم برداری شده اصلا". قضيه هجو قزاقستان نيست و همه هم مثل شما عقده های سياسی ندارند که! اگر کمی توجه کرده بوديد، و کمتر با پيش قضاوت فيلم رو نگاه کرده بوديد، نه تنها براتون تهوع آور نمی شد، بلکه کلی هم لذت می برديد.
هدف هجو فيلم نه قزاقستانه نه اين «شرقی» که شما تصورش رو می کنيد. بورات نقد غربه اتفاقا"، و گزنده ترين نقدش هم اون قسمت های قزاقستان نيست، بلکه اون بخشيه که بورات مسوول مسابقه «رودئو» رو وادار می کنه که بگه که امثال او دنبال اين هستند که همجنسبازها رو دار بزنند!
خلاصه بدجور قضيه رو بدفهميده اين نبوی خان! يکی جلوش رو بنويسه که نه خودش رو خسته کنه نه مارو اذيت کنه با نوشتن «مقاله مفصل» در مورد «نگاه اهانت آميز».
پ. ن: يادم اومد چندسال پيش، مايک مايرز توی فيلم آستين پاورز، برای اينکه از يکی از اين کشورهای«-ستان» دار استفاده کرده باشه و در ضمن کاری هم نکرده باشه که به تريج قبای کسی بربخوره، کشوری که بمب اتميش رو ازش خريده بود «کرپلکستان» نام گذاری کرده بود!!!
آمادگی
امروز پنج ساله که من می نويسم و شما می خونيد. نمی دونم از اون کسايی که پنج سال پيش اين ها رو می خوندند (شايان؟) کسی هنوز هم اينقدر بيکار هست که امروز هم بخونه يا نه. به هرحال، پنج سال ارزيابی شتابزده شد. به حساب عمر آدم، اگر اين وبلاگ بچه من بود، امسال بايد می بردمش آمادگی که آماده رفتن به دبستان بشه!
نمی دونم آيا معنی خاصی داره که در سالگرد پنج سالگی وبلاگ من همچين مريض شدم که نگو! سر و سينه و سينوس و کسينوس و تانژانتم همه قروقاطی شدن و فعلا" هيچ چيزی رو درست و حسابی احساس نمی کنم. حالم که بهتر شد بازهم خدمتتون می رسم!
اشتباهزده
به صرافت اين افتاده بودم که اين بخش کتابزده کنار صفحه رو که خوشبختانه کسی براش تره هم خرد نمی کنه تبديل کنم به بخش «اشتباه زده» و يکخورده از حرص خوردنهام در مورد اشتباهات دستوری و لغوی معمول در وبلاگستان و کلا" تارنماهای فارسی رو توش قی کنم.
به فکرم رسيد که حالا که اين لغات دمکراسی و فمينيسم و بقيه جا افتاده اند، حداقل از اين دوستانی که همه اش پوپوليسم (عوام فريبی، مردم فريبی) و پارادوکس (اضداد) و ديسکورس (مباحثه) به ناف ما می بندند خواهش کنم ديگه بيشتر از اين کلمه برای ما درنياورند. خوبيش اينه که نصف بيشتر اين دوستان ساکن همون خاک آبا اجدادی هستند و نمی شه هم گفت که با بودن توی مملکت غريب، زبونشون چرخيده و واژه ها يادشون رفته.
اما نگاه می کردم ديدم توی وبلاگ يکی از همين دوستان (که اتفاقا" کلی هم انگليسی می اندازه وسط نوشته هاش، باجا و بی جا) در هرکدوم از نوشته هاش می تونم حداقل سه تا غلط دستوری فارسی پيدا کنم! يعنی برفرض هم که دوستمون بجای کلمات انگليسی و حتی عربی، فردا کلمات فارسی قباسه چاکی هم از خودش صادر کنه، هنوز مسئله دستور رو نمی شه کاری کرد.
شما رو نمی دونم، اما يک قسمت اعظم اين وبلاگ نويسی برای من تمرين کردن نوشتن فارسی و زنده نگه داشتن فارسی نوشتاريه، هرچند که يکجورايی هم سعی دارم يک فارسی نوشتاری جديد درست کنم. در نتيجه، راستش مطمئن نيستم کسی که نوشته های فارسی وبلاگش بيشتر به انگليسيه از اين نوشته چه استفاده ای سعی داره به بقيه برسونه و خودش رو هم به کجا.
عراق و ما
می خواستم بگم که با همه این اتفاقاتی که توی عراق میافته و ما عين خيالمون نيست، گفته باشم که ما همچين هم دور نيستيم از اونها.
از امام حسين و کربلا و نجف گذشته، اين «بقوبا» که همه اش ازش بوی خون و اخبار مرگ مياد، همون «بهقباد» (يا به کواذ) خودمونه که يک موقعی محل قصر ييلاقی پدر خسروانوشيروان بوده. اون شهر و استان «انبار» هم که می شنويد و می بينيد که اسمش آشناست، همون انبار دوره ساسانيه که انبار آذوقه ارتش بوده و اسم اصليش هم بوده «پيروزشاپور». فلوجه هم که هرروز اسمش رو می شنويد، در واقع «پهلوگاه» کشتی های تجاری بوده که از فرات می آمدند بالا.
همون نجف هم محل شهر «حيره» است که اگر کسی يکروز وقت کرد و شاهکار دکتر محمد محمدی ملايری به اسم «تاريخ و فرهنگ ايران در عصر انتقال از دوران ساسانی به دوران اسلامی» رو خوند، متوجه می شه که چقدر در تاريخ روابط ايرانيان و عرب ها مهم بوده و سقوطش چقدر به شکست ساسانی ها از لشکريان مسلمان کمک کرده. عراق مملو است از تکه ها و قطعات تاريخی که هم برای عراق و هم برای ايران بسيار بسيار مهم هستند. عراق رو از ياد نبريد.
درهم و دينار
قبل از اين چندين بار در مورد تاريخچه پول در ايران اينجا نوشته ام و کلی هم از خوانندگان باسوادم ياد گرفته ام (اینجا و اینجا)
. چون اين مسئله هنوز برام مهمه و دارم در موردش تحقيق می کنم، هم بخاطر اينکه خودم يادم بمونه و يادداشت هام رو خلاصه کرده باشم، هم به منظور اينکه شايد چند نفر ازش استفاده کنند، اين چند خط رو هم اضافه می کنم.
در همه نوشته های قبلی گفته ام که واحد پول ايران برمبنای دينار بنا شده و مثلا" «صنار» صد دينار بوده (يا يک محمودی) و عباسی 200 دينار و همين الان هم «ريال» مبناش ديناره (يک ريال مساويست با 1000 دينار).
اما مثل همين ريال، که برمبنای رئال اسپانيا هستش، جالبه که همه واحدهای پول ما برمبنای واحد پول تمدن های مديترانه بنا شده که نشون دهنده نزديکی تمدن ايران به تمدن های اطراف مديترانه و وابستگيش به اقتصاد اون منطقه است.
اولين واحد پول ايران، همونطور که توی کتاب های تاريخ دبستان هم نوشته اند، «دريک» بوده که در زمان هخامنشيان برمبنای استاندارد طلا (زر، زريک، دريک) ضرب می شده. اما اين واحد پول هيچوقت به معنی واقعی وارد اقتصاد ايران نشد و بيشتر حالت تجملی و رسمی داشت، چون مبنای اقتصاد و درآمد دولت هخامنشی (اخذ ماليات) هنوز برمبنای جنس و محصول بود. در نتيجه، دريک، با وجود باارزش بودنش هيچوقت به عنوان واحد معامله به کار نمی رفت.
اما با حمله اسکندر، قلمرو هخامنشی به اقتصاد تجاری منطقه مديترانه ارتباط پيدا کرد. در اين دوره، شهر آتن در تجارت دريايی اين منطقه قوی ترين قدرت بود. در نتيجه، دولت سلوکی که جانشين اسکندر در ايران و عراق و سوريه شده بود، واحد پول آتن رو که سکه نقره ای بود به نام «دراخما» اقتباس کرد و سکه های يک دراخمی و چهاردراخمی (يک درهم و چهاردرهم) ضرب کرد. اين واحد پول نقره اولين مبنای پول در منطقه ايران بود.
بعد از سلوکيان، اشکانيان فرمانروای منطقه ايران و عراق شدند و يکی از اولين اقداماتشون برای نشون دادن قدرتشون و جايگزينيشون بجای سلوکی ها، ضرب سکه های يک و چهاردرهمی بود به اسم شاهان اشکانی. از اين طريق، واحد درهم در ايران نهادينه شد و تبديل شد به واحد اصلی سکه که برمبناش، غير از يک و چهاردرهمی، سکه های مسی و سربی هم ضرب می شد که برای معاملات هرروزه به کار می رفتند. همين وضع در دوره ساسانی هم ادامه داشت و درهم واحد پول ايران و منطقه غرب آسيا بود و با دستيابی شاهنشاهی ساسانی به معادن نقره در کوه های غرب ايران، شمال شبه جزيره عربستان و هند، ضرب سکه نقره و شکوفايی اقتصاد ساسانی ادامه پيدا کرد.
در همين مدت، امپراتوری روم که دسترسی محدودتری به نقره داشت، اما از طريق تاجران شمال افريقا به معادن طلای غرب افريقا راه داشت، بجای مبنای نقره، مبنای طلا رو برای سکه هاش به کار گرفت و سکه ای ضرب کرد به اسم «ديناريوس» که بزودی واحد پول روم شد و برای معاملاتش در مديترانه به کار می رفت.
اما تاجران سوری و عربی که در منطقه مرزی بين اين دو امپراتوری زندگی می کردند، به استفاده از هردو اين سکه ها عادت داشتند و نرخ تعويض رو هم کاملا" می شناختند. به همين دليل، بعد از پايگرفتن امپراتوری اسلامی، هردو سکه دينار طلا و درهم نقره، واحد پول روم و ايران به ترتيب، برای معاملات استفاده می شدند. چون امپراتوری اسلامی هم معادن نقره رو در اختيار داشت و هم تجارت شمال افريقا رو، ضرب هردو سکه براش امکان پذير بود.
ما از چند منبع مختلف در مورد نرخ و ارزش اين سکه ها اطلاع داريم (بلاذری، مسعودی، استخری) و می دونيم که در اوايل دوره عباسی، درهم معمولتر بوده که می شه اين مسئله رو از طريق ارتباط نزديک خانواده عباسی با ايران حل کرد. اما در اواسط دوره عباسی، تورم و مشکلات اقتصادی، کم کم درهم رو بی ارزش می کنه و دينار رو به عنوان واحد اصلی در جريان قرار می ده. در همين زمانه که بی ارزش شدن پول لزوم ضرب سکه های «شاهی» و «محمودی» رو پيش مياره (50 دينار و 100 دينار به ترتيب) و از اين طريق، دينار رو به عنوان واحد پول اصلی در منطقه غرب آسيا نهادينه می کنه.
حالا مسئله ای که بايد در موردش بيشتر بخونم اينه که در اين دوره، واحد پول شمال افريقا و اسپانيا چه بوده و آيا درهم در اونجا بيشتر مورد استفاده بوده يا دينار. و در ضمن، از دست رفتن شمال افريقا در زمان ضعف عباسيان، چه مشکلی رو برای واحد دينار پيش آورده و در همين مورد، آيا فتوحات محمود غزنوی (کسی که محمودی رو ضرب کرد) در هند به خاطر دستيابی به طلای مورد لزوم برای ضرب دينار بوده؟
صفت برتر
از خدا که پنهون نيست، از شمام پنهون نباشه که من همچين دل خوشی از اين قوانين جديد رسم الخط ندارم و کلی از اين نوآوری ها اعصابم خرد می شه.
حرفی نيست که ننويسيم «ميامد» و بنويسيم «می آمد»، اما حالا من هيچی نمی گم، اما «بی آمد»؟ گفتند نيم-فاصله بگذاريد، گفتيم چشم (هرچند که گوش نداديم)، گفتند بعد از نقطه دوتا فاصله نگذاريد گفتيم اطاعت.
بعد هم سر اين پسوند (يا پس وند؟) صفت برتر (همين تر)، دستور آمد که جدا بنويسيد، ما هم گفتيم از شما به يک اشاره، از ما به سر دويدن. خوشگلتر می شه که خوشگل هامون تر باشند. بزرگ تر و درازتر و نزديک تر. سوال کرديم که پس بهتر چی می شه، گفتند اين يکی رو درز بگيريد که بهتر اشکالی نداره، اما کهتر چطور؟
حالا اما مسئله اين شده که جدا کردن تر داره با کارهای باريک می کشه. دوستان چپ و راست از «فيل تر» شدن وبلاگ هاشون می نويسند و من مونده ام چهار شاخ که يعنی وبلاگشون خرطوم در آورده يا يه فيل بزرگ وسط وبلاگشون کار بی ادبی کرده؟
تا از اين سه تر نشده به تره تمومش کنم.
شجره نامه و سيره اسلامی
وسط همه اين کارهای ديگه، اين روزها مشغول پيدا کردن شجره نامه چندتا از شخصيت های صدر اسلام هستم که احتمالا" همه اسمشون رو شنيديد: ابوسفيان و ابولهب و ابوجهل.
دليلش اينه که خاندان اميه (بنی اميه) که توی اون نسخه ای از تاريخ که در ايران درس داده می شه (و منبعش تاريخ های نوشته شده در دوره عباسی هستش)، اسمشون خيلی بد در رفته. حالا من هم کاری به آبروی خاندان بنی اميه ندارم، اما خيلی جالبه که اينها چه کسانی بودند و واقعا" از نظر تاريخی چه اهميتی داشته اند. خلاصه اش هم اينه که بنی اميه احتمالا" ثروتمندترين و متشخص ترين خاندان مکه بوده اند و بيشتر از همه خانواده های ديگه با دنيای اطرافشون در تماس. افراد خاندان بنی اميه از زمان حرب، پسر اميه، با طوايف عرب مقيم سوريه در تماس بوده اند و ابوسفيان قبل از اسلام در خارج دمشق صاحب يک باغ بوده (که ارتباط خانواده با دمشق، پايتخت آينده خلافت بنی اميه رو هم مشخص می کنه).
به هرحال، الان به دوتا بن بست برخوردم که گفتم شايد از بين خواننده های وبلاگ، کسی باشه که بتونه کمکم کنه. خوب، اسم «ابولهب» در واقع «عبدالکعبه» بوده (شايد براتون جالب باشه که برادرش ابوطالب هم اسمش بوده عبدمناف). اما من نتونستم اسم واقعی ابوسفيان رو پيدا کنم. ابوسفيان کنيه اشه، يعنی پدر سفيان، اما اسم واقعيش چی بوده؟
بعد هم، ابوجهل اسمش همه جا «عمر بن هشام» ذکر شده، اما نوشته اند که پدرش وائل ابولعاص بن اميه بوده (بدين ترتيب يعنی پدرش عموی ابوسفيان بوده و خود ابوجهل هم عموی خليفه عثمان و در ضمن عمروعاص می شه). اما اگر پدرش وائل بوده، چرا بهش می گن «عمر بن هشام»؟ در ضمن، متوجه هم شدم که لقبش در اصل «ابوالحکم» بوده که بخاطر کارهاش در حق مسلمون ها شده «ابوجهل»، اما از اين موضوع می شه اين نتيجه رو هم گرفت که «ابوالحکم» که يعنی پدر حکم، معنی اين رو پيدا می کنه که ابوجهل پدر حکم هستش و پدربزرگ مروان بن حکم، چهارمين خليفه اموی!! بيا و درستش کن!
حالا اگر کسی بيشتر از اين موضوع خبر داره يا طبقات الاشراف بلاذری جلوی دستشه، يک کمکی به من بيچاره بکنه!