search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

حلقه گم شده
بگير جلوی منو...
برای تنبل ها!
چند تاريخ ساده
نظرخواهی بی نظرخواهی!
معادل
باخانمان
آدميزاد...
رادیوی ایرانی و ترافيک لس آنجلس
استوانه کورش

archives

May 2009
March 2009
February 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« September 2006 | Main | November 2006 »

حلقه گم شده

داشتم توی اين کتابفروشی های ايرانی لس آنجلس می گشتم و کتاب های تاريخی جديدی رو که در ايران چاپ شده اند نگاه می کردم. به نظر تعدادشون خيلی زياد ميومد و خوب طبق معمول هم تعدادی که به تاريخ 100 سال اخير پرداخته بودند بيشتر از همه دوره های تاريخی ديگه رو هم بودند!

اما در مورد دوره ای که من بهش علاقه دارم (هزاره اول ميلادی) يک مقدار محدودی کتاب هست که نگاه کردن بهشون به آدم تصور قابل قبولی از مقدار دانش موجود از اين دوره در ايران می ده. برای من جالب بود که ببينم تاريخ نوشته شدن اين کتاب هايی که در ايران ترجمه (يا تاليف) و چاپ شده اند کی بوده. يک شاخه، کتاب هايی هستند که حدود پنجاه تا هفتاد سال پيش نوشته شده اند و توسط مترجمان معروف ايرانی (رشيد ياسمی، کريم کشاورز، ...) به فارسی ترجمه شده اند. اين ها متن هايی هستند که بقولی در زمينه مطالعات تاريخی "کلاسيک" محسوب می شند (ايران در زمان ساسانيان، تاريخ ماد، تاريخ اشکانيان) و اکثرا" از نظر تحقيق "خارج از زمان" و غير قابل مصرف هستند. شاخه دوم، که خيلی هاشون رو ديدم، کتاب های جديدی هستند که در عرض 10 تا 20 سال گذشته در مورد تاريخ ايران، بخصوص، نوشته شده اند و آخرين دستاوردهای تحقيق تاريخی رو به نمايش گذاشته اند. اين هم خيلی خوبه، بخصوص برای دانشجويان تاريخ در ايران که اکثرا" از نظر دسترسی به تحقيقات(بخصوص بخاطر ندانستن زبان های اروپايی) خيلی در مضيقه هستند.

اما اين وسط به نظر من يک مطلب پايه ای گم شده. بين اون دورانی که کتاب های تحقيقی "کلاسيک" مثل کريستن سن و مينورسکی نوشته شده اند و زمانی که اين تحقيقات نو و دست اول نوشته شده اند، حدود 50 سال فاصله است. در اين دوران، جنگ جهانی دوم اتفاق افتاده، جنگ ويتنام تمام شده، نهضت حقوق مدنی دهه شصت و حرکت های مردمی دهه 1960 به وقوع پيوسته. در اين بين،همه مورخينی که در اين 50 سال گذشته زندگی می کردند و می نوشتند، تحقيقاتی کردند که بعضا" پايه های علوم انسانی رو تکان داده و اصلا" طرز ديد مورخين 70 سال قبل رو کنار گذاشته. يعنی اصلا" تحقيق تاريخی از يک نظری زير و رو شده و الان نگاه به تاريخ تحت تاثير يک مجموعه تفکرهای متفاوتيه از اونی که مورخين اوايل قرن بيستم داشتند. اما اينها در مجموعه کتاب های امروزه ايران به هيچوجه قابل ديدن نيستند. يعنی دانشجوی امروزه که برمی داره يک کتاب در مورد تاريخ ساسانيان می خونه، اصلا" از اينکه اين کتاب با توجه به نظراتی مثل مکتب "آنال" فرانسه نوشته شده خبر نداره و ممکنه خيلی از نکاتی که نويسنده در نظرداره اصلا" براش قابل فهم يا لمس نباشه. حالا اين غير از اين مشکل هميشگيه که در ايران، کسی به تاريخ بيرون از ايران کاری نداره و به زحمت می شه مثلا" يک کتاب جديد و قابل اطمينان در مورد تاريخ بيزانس يا روم در بين کتاب های ايرانی پيدا کرد. ترجمه کتاب های پايه ای در مورد تاريخ و روش مطالعات تاريخی، به علاوه کتاب هايی که دوره های خاص تاريخی رو بدون نظر به محدوده های جغرافيايی و با ديدگاه زمانی بررسی می کنند بسيار لازمه.

Comments (4) | October 29, 2006 10:41 PM



بگير جلوی منو...

اين ويروس «من ديگه وبلاگ» نمی نويسم که معرف حضورتون هست؟ هرچند وقت يکبار، يکی از بزرگان طايفه مبلگون کاسه کوزه رو بهم می زنه و مياد و می نويسه که من ديگه اصلا" نمی نويسم و همين و همين. بعضی ها پای حرفشون می مونند (مثل اون ندای افکار پراکنده که رفت که رفت) و بعضی ها هم برمی گردند و با يک سرعتی پشت سرهم می نويسند که آدم فکر می کنه می خواند اين چندوقت نبودن رو جبران کنند (مثل اونی که اسمش رو نمی برم!). حالا اينکه بعضی ها هم سرحرفشون می مونند هنوز مسئله ايست حل نشده.

اکثر دوستان هم بهانه شون اينه که يا وبلاگشون زياد وقتشون رو می گيره (که يعنی بيشتر از اونی که بايد سرش وقت می گذارند) يا اينکه اصلا" از نوشتن سير شده اند (ارواح بابای من) يا اينکه مثل يک تعداد معدودی لوس بی مزه، از نظرات خوانندگان ناراحت شده اند و قهر ورچسونده اند (که خوب به درک!). خلاصه از يک نظری اين اعلاميه های بلندبالايی که «من رفتم » و قهر قهر آدمو ياد دعواهای پهلوون پنبه ای توی مدرسه می اندازه که يارو خودش رو می انداخت توی دست رفيقاش که «منو بگيريد والا می زنم اينو خرد و خاکشيرش می کنم!».

اما بقول مرحوم عمران صلاحی (آدم باورش نمی شه)، حالا حکايت ماست. من هم از اونجايی که هيچکدوم از کارهام به آدم نمی خوره، دارم فکر می کنم که شايد من هم بايد اين دفتر و دستک رو تعطيل کنم. نه بخاطر اينکه وقتم رو می گيره يا اينکه از نوشتن سير شده ام (حاشا و کلا) يا اينکه نظرات خوانندگان (همون دوتا خل و چلی که برای من نظرات می گذارند) بهم برخورده. فکر کنم دليل بزرگش نوشته های همسايگان وبلاگی باشه که ماشالله ماشالله روز به روز مزخرفتر و بی معنی تر و لوس تر می شند. يکی به اون فحش می ده، اون يکی سه تا کتابی رو که خونده به رخ بقيه می کشه و توی زمينه های رئاليسم و پست مدرنيسم و مدرنيسم و مدرنيته و ربط چاه مستراح خونه وبر به قبر بابای مارکس داد سخن می رانه، فلان وبلاگ روبا سازمان تبليغات اسلامی و غير- اسلامی اشتباه گرفته و بهمان هم کارش شده گيردادن به خلق الله و از ملت آدرس شمارشگر وبلاگ بقيه رو می خواد که ببينه خودش کجاست.

بعضی وقت ها ترس برم می داره که نکنه توی اين تاريخ کذايی مزخرفات من هم قاطی قزعبلات اين جمع بشه.

خفه قون بگيرم؟

Comments (17) | October 26, 2006 10:09 AM



برای تنبل ها!

اینو حتما بخونید!

Comments (49) | October 23, 2006 09:37 AM



چند تاريخ ساده

امروز داشتم کتابی می خوندم به اسم «اومانيسم در عصر نوزايی اسلامی: گشايش فرهنگی در دوره بوييان» نوشته جوئل کريمر. توش به خيلی چيزهای جالب برخوردم، اما اين تاريخ های بخصوص برام جالب بودند:

329 هجری مطابق با 941 ميلادی: تاريخ شروع «غيبت کبری»

334/944: معزالدوله ديلمی (احمد بويه) خليفه المستکفی را از خلافت خلع می کند و المطيع را به خلافت انتخاب می کند

352/963: اولين برگزاری مراسم عاشورا

352/ 964: اولين برگزاری مراسم غدير خم

حالا اين هم توضيحات: آل بويه از منطقه ديلم برخواستند که محل دعوت شيعيان زيدی بود، اما مهمترين اميران آل بويه مثل همين معزالدوله و عضدالدوله، شيعه امامی بودند.

اين دوران، دوره گسترش شيعه اماميه (که هنوز اثنی عشری نشده) و بحث بين فرقه های مختلف شيعه است. شروع غيبت کبری آخرين امام شيعه، همزمانه با گسترش قدرت شيعيان ديلمی (اول تحت حکومت اسفار شيرويه و مردآويج زياری، بعد هم برادران بويه). در همين مدت زمان هم هست که آل بويه دستور اجرای مراسم عاشورا رو می دند و تشريفات عزاداری معمول در ديلم (به سر و سينه زدن) رو معمول می کنند و در همين حال هم عيد غدير خم رو راه می اندازند.

اين گسترش قدرت در ضمن همراهه با هرچه ضعيفتر شدن قدرت خلفای عباسی اول به دست حمدانيان (که بازهم شيعه امامی بودند) و بعد به دست آل بويه که شروع می کنند به انتخاب و خلع کردن خليفه به ميل خودشون. کل مسئله خيلی ساده است، اما نکته جالبش به نظر من اين بود که شروع غيبت کبری هم همزمانه با آغاز حکومت آل بويه.

Comments (6) | October 21, 2006 06:07 AM



نظرخواهی بی نظرخواهی!

اين نظرخواهی ما قاط زده بقول معروف. شب جمعه بوده و خلاصه مشکل براش پيش آمده. يک گروه متخصص نيمه صلاحيت دار دنبال کارش هستند. فعلا" همه نظراتی رو که داريد روی پشت قوطی سيگاراتون يادداشت کنيد تا راه که افتاد، همشو با هم بنويسيد.

زياده عرضی نيست.

پ.ن: رفع شد به لطف استاد بزرگ. حالا تا دلتون می خواد کامنت بدین. هرکی هم يک پيشنهاد خوب در مورد اون پاندورا که پايين نوشتم داره، متشکر می شم اينجا بنويسه.

Comments (4) | October 15, 2006 07:22 AM



معادل

کسی می تونه يک معادل فارسی خوب و مصطلح برای اصطلاح انگليسی «بازکردن جعبه پاندورا» يا «باز کردن يک قوطی پر از کرم» پيشنهاد کنه؟
Openning the Pandora's Box or Openning a new can of worms.

مفهومش تقريبا" « سر يک صحبت کلا" جديد رو باز کردن» هستش که پيامدش خيلی طولانی و پيچيده است. مثلا" وسط يک صحبت سياسی وقتی کسی يک سوالی می کنه که جوابش احتياج به کلی نظريه پردازی و سروکله زدن داره، می گن داری يک قوطی کرم (به عنوان طعمه ماهی) رو باز می کنی. يا وقتی کسی مسئله ای رو مطرح می کنه که باعث يک مجموعه بحث طولانی و جديد و مشکل زا می شه، می گند «جعبه پاندورا رو باز کرده».

در فارسی براش معادلی در ضرب المثل ها داريم؟

Comments (6) | October 12, 2006 10:05 AM



باخانمان

بالاخره خونه دار شدم. خونه که نه، آپارتمان، «دار» هم نه، اجاره! (شد عين خالکوبی شير اون پهلوون پنبه!).

خلاصه اش اينکه بعد از يک دوهفته دربه دری و روی مبل خونه رفيقم خوابيدن، بالاخره خونه پيدا کردم و امروز اومدم اينجا. جای خوبيه، هرچند کوچک و نقلی. به هر حال هم راحته و هم تو جای خوبيه و هم نزديک دانشگاهه وهم اينکه ديگه همخونه ای ندارم که خيلی خيلی خوبه.

فعلا" هنوز فقط يک دشک آوردم اينجا و کامپيوتر و سه تا کتاب! اين چندروز آينده خرحمالی خواهد بود!

Comments (8) | October 7, 2006 10:02 AM



آدميزاد...

به يک آخ بنده...

نمی دونم چی بگم. خيلی خيلی ناراحتم. نوشته هاش قسمت بزرگی از علاقه من به ادبيات رو تشکيل می دادند و بيشتر وقت ها، اکثرا" خواسته و بعضی وقت ها هم ناخواسته، سعی در تقليد از شيوه نوشتنش داشته ام. «حالا حکايت ماست» اون يکی از تکيه کلام های من شده و هرچند که در تمام عمرم فقط يکبار وقتی که 10 سالم بود ديدمش (کتابخونه کانون پرورش فکری خيابون وزرا)، اما هميشه موقع خوندن نوشته هاش يکجوری فکر می کردم که دوستمه.

عمران صلاحی خيلی بی موقع درگذشت، اگر مرگ هم موقع داشته باشه.

Comments (2) | October 6, 2006 10:02 AM



رادیوی ایرانی و ترافيک لس آنجلس

«به نظر من اگر شما توی های اسکول ستادی کرديد و گريداتون تاپ بودن و حالا می خوايد برای کانتينيوئينگ اجوکيشن به يکی از يونيوريستی های کليفرنيا بريد، نبايد توئيشن و مانی ايشيوس باعث اين بشه که شما ديس اپوينتد بشيد. پدر و مادرا که سپند ا لات آو مانی آن تينگز دت آر نات نسسسری، بايد اين جا هم کانسيدر کنند که اين يک يونيک آپرچونيیتی هستش که يک لايف تايم با شما خواهد بود و کرير شما را شيپ می ده، پس مانی کانسدريشن ها رو فورگت کنيد و اپلای کنيد برای اون يونيورسيتی که فکر می کنيد هز د بست ميجر اند پروگرم فر يو».

(راديو 24 ساعته ايرانی لس آنجلس، ساعت 7:30 بعد از ظهر روز 3 اکتبر 2006)

Comments (11) | October 4, 2006 07:17 AM



استوانه کورش

اين چند روزه بطور اتفاقی، به چندتا سايت برخورد کردم که هرکدومشون يک ترجمه از استوانه کورش بزرگ رو ارائه کرده بودند. برام جالب بود که هيچ کدوم از ترجمه ها با هم همخوانی نداشتند. بعضی هاشون سه تا خط اول رو درست آورده بودند و بقيه مطلب دلمشغولی های خودشون بود و چيزهايی که دلشون می خواست که کورش گفته باشه. حتی توجه هم نداشتند که مثلا" اين استوانه در چند جا شکسته و بعضی مواقع پنج خط پشت سرهم غيرقابل خوندن هستند. متن يکدست و زيبا و انساندوستانه ای ترتيب داده بودند که خود کورش رو هم به خجالت وا می داشت.

جالب تر از همه، وارد کردن دلبخواهی های دينی در قضيه است. آوردن اسم اهورامزدا (يا در يکی از سايتها، بطور خودمانی و فقط «مزدا») بدون توجه به اينکه محض نمونه، يک بار هم کورش اسم اهورامزدا رو نياورده! در خود متن اصلی استوانه (که به زبان اکدی نوشته شده، نه به پارسی باستان که حداقل دوتا از سايت ها ادعا کرده بودند)، کورش تمام پيروزی هاش رو به مردوک (خدای شهر بابل) نسبت می ده که در اون زمان کار معمول بوده. همه مردم در هر شهری که بودند، خدای اون شهر رو می پرستيدند و وقتی به شهر جديدی می رفتند، برای خدای شهر جديد قربانی می کردند. مفهوم يک خدای جهانشمول که در همه جا وجود داره و بايد پرستيده بشه در بين النهرين باستان وجود نداشته.

به غير از مردوک هم کورش از بعل و نبو، خدايان معروف اکدی ياد می کنه و از اون ها کمک می خواد که بازهم چيزيه که بايد انتظارش رو داشته باشيم. به هر حال، منظور اينه که کلی ترجمه بی پايه از اين استوانه در اينترنت پيدا می شه که فکر می کنم بدتر به لوث شدن قضيه و تبديل شدندش به يک مسئله فقط ملی گرايانه و سياسی می شه و اهميت تاريخيش رو از دست می ده.

اين هم يک ترجمه استاندارد متن اکدی استوانه کورش به انگليسی. بهترين ترجمه اش به آلمانيه که اگر فرصت بشه پيدا می کنم و می گذارم اينجا.

پ.ن: خودم متن رو ترجمه کردم به فارسی و می گذارم اينجا برای کسانی که علاقه دارند.

ترجمه متن استوانه کورش بزرگ (متن اصلی اکدی). ترجمه از روی متن انگليسی با توجه به متن اکدی

ادامه "استوانه کورش"
Comments (10) | October 1, 2006 09:35 PM



دستور بی دستور

قضيه اين نامه خمينی در مورد پايان جنگ اين روزها خيلی داغ شده، هرچند که من نمی فهمم چرا. تا اونجايی که من يادم مياد، و خوب يادم مياد، ما همون موقع هم اين ها رو می دونستيم.

اما از وجه سياسيش گذشته، نکته جالب به نظر من نثر نامه است. به نظر مياد که حضرت جانشين برحق هم مثل بقيه مسئولين بلند پايه و پايه بلند و مجريان تلويزيونی و بقيه، بی خيال دستور زبان فارسی بوده اند. ملاحظه بفرمائيد:

«اينجانب با آتش بس موافقت مي‌نمايم و براي روشن شدن در مورد اتخاذ اين تصميم تلخ به نكاتي از نامه فرمانده سپاه كه در تاريخ ‪ ۶۷/۰۴/۰۲‬نگاشته است، اشاره مي‌شود»

دهه! يکدفعه از اول شخص مفرد چطور پريد به سوم شخص مفرد (همون سوم شخص مجهول که قبلا" هم در موردش نوشتم)؟؟ بيچاره زبون فارسی. اما خودمونيم، عربی های آخرش حرف نداره!

Comments (10) | October 1, 2006 07:25 AM