search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

اينه معنی روزمرگی
مرگ قهرمان کشف نشده!
خبر خوب
بازهم اوریانا!
تهديد
معرفی نامه
شکوفه های دانش
ربّی و آخوند...
انقلاب فرهنگی دوم
درونی کردن

archives

May 2009
March 2009
February 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« August 2006 | Main | October 2006 »

اينه معنی روزمرگی

(بابا، اين کيوسک کی آلبوم جديد درمياره، مُرديم از خماری! آرش بدو بابام جان)

غرض اينکه عرض شود (توجه پرداختيد به اين نکته که غرض و عرض با هم فقط يک نقطه تفاوت دارند؟) که بنده اين چند روزه تمام وقت به روش سگ سوزن خورده دنبال خونه می گشتم توی اين شهر خراب شده لس آنجلس. آخر سر به يک قيمت نجومی يک آپارتمان شيش در چهار گير آوردم که حالا برای کسب افتخار اينکه اجاره سه برابر بدم، بايد اعتبارم رو هم نگاه می کردند و مطمئن هم می شدند که کار خلاف نکرده ام و همه چيز. خلاصه حداقل جا گير آمد، حالا تا هفته بعد که آماده بشه و من بتونم اسباب کشی کنم، سر يکی از دوستام خراب شده ام. در نتيجه اينترنت زياد راه دست نيست و از اين حرف ها، هرچند که کلاس ها هم فردا از راه می رسند (حسنی به مکتب نمی رفت، وقتی می رفت جمعه می رفت که منظور حضورتون هست؟).

خلاصه يک يک هفته ديگه هم برای شنيدن فرمايشات گوهربار من دندون روی جيگر بگذاريد تا خدمتتون برسم (اون هم چه خدمتی).

در ضمن، صحبت گوهر شد، حرف تو حرف مياد، ببخشيد ديگه، حرف نشخوار آدميزاده! اين کلمه «گوگيجه» که در فارسی بصورت طهارت نگرفته «گه گيجه» گفته می شه و اخيرا" هم در راستای از بين رفتن عفت (و رفعت و فاطی و بقيه) در وبلاگات هم به وفور يافت می گردد، در اصل هيچ ربطی به غذای شما، بيست و چهار ساعت بعد از هضم، نداره. اصلش همون «گو گيجه» است و گو هم يعنی گاو و سرهم يعنی «گاو گيجه» و همونيه که مطبوعات وطنی، در راستای ترجمه کلمه به کلمه از انگريزی، بهش می گند «بيماری جنون گاوی». اين هم از ما گفتن (البته حق مولفش مربوطه به يکی از عموجان ها که پزشکه و کلی با اين اطلاعاتش حال داده).

زياده عرضی نيست.

Comments (7) | September 29, 2006 10:22 AM



مرگ قهرمان کشف نشده!

بدبختی و ناراحتی هم وقتی قراره که نازل بشه، همه با هم روی سر آدم می باره. جالبه که ديشب داشتم فيلم قيصر رو می ديدم که همه اش راجع به مردنه.

به هرحال، دائی مادرم که به خانواده ما خيلی نزديک بود و به دليل نداشتن همسر و فرزند، بيشتر از يک دائی بزرگ در خانواده ما داخل بود، چندروز قبل به دليل سکته قلبی فوت شد. سال پيش شروع کردم اين مجموعه داستان طنز رو در موردش نوشتن و حالا يک کمی عذاب وجدان در موردش گرفتم. آدم انگار فقط وقتی کسی می ميره متوجه می شه که چقدر توی زندگيش نقش داشته و ازش خاطره داره.

دائی ممد جون، خداحافظ...

Comments (35) | September 24, 2006 05:13 AM



خبر خوب

امروز توی دانشگاه برکلی يک مجموعه خيلی جالب ديدم که نمی تونم زياد راجع بهش حرف بزنم، اما همينکه تاريخيه و کلا" وضعيت درسی و کاری منو عوض خواهد کرد.

در واقع با ديدن و دست پيدا کردن به اين مجموعه، تمام قطعات و خرده ريزهای پايان نامه دکترام که دارم روی طرحش کار می کنم و مدت هاست هم با خرده هاش ور می رم، به هم جفت و جور شد و الان کاملا" می دونم که چيکار خواهم کرد.

خيلی خيلی خوشحالم و اگر بتونم، بيشتر در موردش می نويسم.

Comments (4) | September 21, 2006 01:57 AM



بازهم اوریانا!

اين چندروزه، هرچی دوروبر سایت های ایرانی نگاه می کنم، از وبلاگ گرفته تا بی بی سی، همه راجع به اوریانا فالاچی و نظرات صادر شده از ايشون در چندسال اخير که برضد اسلام و مسلمانان و مردم خاورميانه و از اين حرفهاست نوشته اند. حالا بماند که ايشون کتاب کذايیشون در اين مورد رو سه سال پيش منتشر کردند و حالا بنده مانده ام که چطور ملت در دنيای سايیبر کوفت و زهرمار، اينقدر کند متوجه شدند، اما بگذريم.

مسئله مهمتر اينه که برای خيلی ها مسئله «مردن» يک قهرمان بوده و پايان کسی که فکر می کرده اند روشنفکره و حالا متوجه شده اند که کليشه نگر بوده و قس عليهذا. حالا اگر کسی به ايشون به عنوان يک قهرمان، از نظر توانايی های روزنامه نگاری و بخصوص مصاحبه کردن، نگاه می کرده که مزخرفات گفتنشون نبايد فرقی در قضيه ايجاد کنه، چون ايشون به هرحال ژورناليست خوبيه و دليلش هم که ببينيد که هنوز نوشته هاش، هرچند چرند، خونده می شند.

اما اگر کسی براش فالاچی قهرمان بوده برای نظرياتش و حالا مرده برای اينکه نظرياتش به درد عمه اش می خوره که وای بحال شما. اگر به فالاچی و حتما" اين روزها هم به فلان و بهمان روزنامه نگار به عنوان قهرمان عقيدتی و روشنفکر و از اين حرف ها نگاه می کرديد، بدونيد که اشتباه می کرديد و هنوز هم اشتباه می کنيد. هرکسی که چهار کلمه حرف همراه با زمان زد که روشنفکر نمی شه. خانم فالاچی که توی آب و هوای دهه شصت و هفتاد، حرف های دهه شصت و هفتادی می زد، خوب لابد در دهه 2000 هم حرفها دهه دوهزاری (با دوزاری اشتباه نشه) می زنه ديگه! مگر اين اصلا" خاصيت روزنامه نگاری نيست، نشون دادن شرايط زمان؟

همين انتظار رهبر و قهرمان بودن از نويسنده و ژورناليسته که باعث شده خيلی از بزرگان «اپوزوسيون» ايرانی در اينور خط، حالا هروقت از هرکس ديگه ای دست می کشند، يقه جلال آل احمد رو ول نمی کنند که اين فلان فلان شده برای جوانان شد رهبر و بعد گولشون زد و بدبختشون کرد. جواب بنده هميشه به اين گروه جوانان گول خورده اينه که خاک برسر شما که گول يک نويسنده خشک و خالی طالقونی رو خورديد. مگه جلال و امثال جلال رهبر بودند و فرمانده؟ گيرم هم که بودند، شما عقل در سرتون نبود که «گول شون» رو نخوريد؟ شما گوسفند بوديد به دنبال بزگر راه افتاديد و از دره پرت شديد؟ اصلا" اين قهرمان پرستی و قهرمان سازی چيه؟ نتيجه اش اين می شه که يا 40 سال بعد از مرگ جلال هنوز فحشش می ديد و شب سالش که می شه، مجلس يادبودش که قراره توش يکی از داستان هاش رو بخونند به هم می ريزيد که اين مردکه خائن و از خودفروخته بوده (تهمت های هميشگی ايرانی) و برای هر کسی شماره مخصوص مجله منتشر می کنيد به غير از جلال، يا اينکه اوريانا فالاچی «روشنفکر» توزرد از آب درمياد و می شينيد غصه اش رو می خوريد که ای وای، چرا مصاحبه گر گمراه شده و خيانت کرده و حالا برای ما مرد!

پ. ن: ببخشيد، از دست خيلی ها عصبی بودم سر اين قضايا و اين هم کمی خشمگين در آمد.

Comments (6) | September 19, 2006 12:52 AM



تهديد

می دونم برای کسی مهم نيست ها، اما فقط خواستم گفته باشم که بعدا" کسی نگه نگفتی!

من از امروز ديگه به هيچ وبلاگ فارسی که مثل نقل و نبات از کلمات «ديسکورس، کانسيومريسم، و پارادايم» استفاده کنه سر نمی زنم و مطالبش رو نمی خونم.

می دونم که مصداق اين شعر ميرزاده عشقی شدم، اما گفتم که گله نکنيد!

شنيدم که گفت موتمن الملک
پا نگذارد دگر به ساحت مجلس
گفت تدين که ای به گوز مساوات
گفت مساوات که ای به ريش مدرس!

Comments (4) | September 17, 2006 07:32 PM



معرفی نامه

اگر به تاريخ ايران باستان علاقه داريد، از اين ببعد يادتون باشه که به «فصلنامه تاريخ ايران باستان» سر بزنيد. اين فصلنامه اولين مجله اينترنتی مخصوص تاريخ و فرهنگ ايران باستانه که به صورت کاملا" آکادميک و با مرور کردن تمام مقالات وارده توسط متخصصين، مقالات مربوط به تاريخ ايران قبل از اسلام رو به فارسی منتشر می کنه. شماره دوم داغ داغه و تازه در اومده و چند مقاله در مورد باستانشناسی دوره عيلامی، باسنانشناسی اطراف تهران و تاريخ دوره اشکانی داره و چند تا هم بررسی کتاب خوب و در ضمن فهرستی از آخرين مقالات منتشره در مورد تاريخ ايران در مجلات معتبر بين المللی.

فصلنامه تاريخ ايران باستان که هر سه ماه يکدفعه منتشر خواهد شد، حاصل همکاری چند نفر از استادان و متخصصين تاريخ ايران باستان در داخل و خارج ايرانه و به نظر من در آينده بسيار نزديک به يکی از مهمترين مجلات تخصصی اين رشته تبديل می شه و بخاطر استفاده اش از تکنولوژی اينترنت، آينده درخشانی خواهد داشت.

Comments (3) | September 15, 2006 06:27 PM



شکوفه های دانش

اول اينکه بنده برکلی هستم، بگيد باريکللا!

دوم، در زمان اين غيبت ما، والده مکرمه به همراه اخوی معظمه تشريف برده بودند تورنتو به ديدن همشيره جان. در بازگشت، به عنوان سوغات به غير از تی شرت و از اين حرف ها، در راستای اينکه ايشون می دونند من از خوندن مجلات ايرانی که در خارج از کشور منتشر می شوند لذت کاملی می برم و کلی با مسخره کردنشون تفريح می کنم، ايشون هم برای بنده يک شماره از مجله وزين (تقريبا" 200 گرمی!) «شهرما» هديه آورند. مجله که چه عرض کنم، از 100 صفحه، حدود 98 صفحه اش تبليغات و 2 صفحه هم «مطلب». حالا در اين بين، بنده در صفحه 44 شماره 89 اين مجله، مورخ 19 مرداد 1385، به مطلبی برخوردم که چند پاراگراف اوليه اش رو براتون می نويسم که حظی ببريد. اسم مطلب هست: «نهضت بابک خرم دين گوشه ای از تاريخ پرافتخار آذربايجان (به مناسبت 30 جون روز تولد بابک خرمدين)» و البته که «نوشته و تحقيق: دکتر فرجاد پور».

(جهت اختصار، از آوردن پاراگراف اول که دل نگرانی های آقای دکتر از ندانستن تاريخ توسط جوانان امروزه، اين گردن شکستگانی که هيچ چيزی نمی دونند، است صرف نظر شد. با هم به بطن «تحقيقات» دکتر می پردازيم. سفت بگيريد که نيفتيد!)

«با فروپاشی شاهنشاهی ساسانی توسط اعراب که از ژرفای بيابانهای عربستان به ايران آمده بودند، نظامی را برپا کردند که ايران را به ماقبل دوران مادها برد. ولی خوشبختانه با پيروزی انقلاب بزرگ شرق به رهبری بزرگمردی به نام ابومسلم خراسانی، نظام شبه برده داری و شبه فئودالی اعراب به يکباره فروريخت و تلاش برای از بين بردن برده داری اعراب در ايران آغاز گرديد.

از پيشگامان اين شورش بزرگ از جمله می توان به استادسيس، يوسف برم، سپيد گامگان، سرخ جامگان، حمزه آذرک سيستانی، و بابک خرم دين اشاره کرد. خرم دين در آن زمانی به کسانی گفته می شد که دارای دين زرتشتی بودند و پيرو مزدک و زبان آنها نيز ترکی آذری بوده است. در انجمن بابک گريستن معنی نداشت و آنان از آئين زرتشتی و مزدکی پيروی می کردند و گريستن را جزو مکروهات دين ميدانستند و شاد زيست را جزو مستحبات می دانستند.

اما شاد زيستن بر آنان به اين معنی بود که تنها زمانی انسان ميتواند شاد باشد که در جامعه محروميت نباشد و مردم در رفاه باشند. آنان از آئين زرتشتی پيروی ميکردند و و چراگاه ها و رودخانه ها و زمينهای کشاورزی را برای مردم رايگان قرار دادند تا اربابان نتوانند حقی از کشاورزان ضايع کنند. و سپس ازدواج يک مرد با دوزن را در يک زمان منع کردند و مساوات بين زنان و مردان برقرار کردند»

(تشديد بعضی کلمات از اين بنده سرافکنده است)

بدين ترتيب، پس «خسن و خسين هرسه دختران ابوپکرند».

Comments (3) | September 14, 2006 09:07 PM



ربّی و آخوند...

بی بی سی نوشته که در يکی از سخنرانی هاش در امريکا «خاتمی از مسلمانان آمريکا خواست شهروندان خوبی باشند».

بدون توجه به جوانب سياسی قضيه، اين گفته منو ياد نوشته های ربّی های کليمی انداخت که در تلمود بابلی نوشته شده اند. اين گفته خاتمی معنيش اينه که مسلمانان مقيم امريکا بايد از قوانين و روش های امريکا پيروی کنند و خودشون رو با اونهاوفق بدند و شهروندان خوبی باشند، يعنی مثل يک شهروند واقعی امريکايی رفتار کنند. نظير اين مطلب هم در تلمود بابلی در اواخر دوره پارتی در مورد کليميان مقيم منطقه «آسورستان» (بين النهرين) نوشته شده بود.

در اين بخش های تلمود، ربّی ها به کليميان تعليم می دهند که دنباله روی از قوانين دولت اشکانی به اندازه اطاعت از قوانين تورات اهميت داره. کليميان در اونزمان، بين قوانين موجود در تورات (نظير مسئله اطاعت از حکومت يا زندگی کردن با غير يهوديان و دادوستد با اونها) و قوانين اجتماعی و اقتصادی دولت اشکانی تضاد زيادی می ديدند و به دليل سرپيچی از قوانين محلی، تبديل شده بودند به اقليتی جدا از بقيه جامعه. بيشتر صاحبنظران مثل نوسنر، گفته های ربّی ها مبنی بر هماهنگ بودن قوانين تورات و قوانين اشکانی رو به اين صورت توضيح می دهند که ربّی ها می خواستند وجود و اقامت کليميان را در آسورستان نهادينه کنند و اونها رو از حالت يک اقليت محدود در بيارند و به جامعه اصلی وارد کنند. در واقع هم اين مسئله در اواخر دوره اشکانی اتفاق افتاد و در اوايل دوره ساسانی، کليميان آسورستان شروع کردند به فعاليت در منطقه و طی چند نسل مانند بقيه مردم منطقه به موقعيت های مناسبی دست پيدا کردند، طوری که برای مثال، مادر نرسی، هفتمين شاهنشاه ساسانی، به گفته مدارک پهلوی (شهرستانی های ايرانشهر)، دختر رئيس کليميان (رش گالوتا/راس جالوت: «فرمانده تبعيديان») بوده و بسياری از اشراف و بخصوص زمينداران عمده منطقه کليمی بوده اند. نوشته های ربّی ها در اين دوره که بيشتر در مورد قوانين اجتماعی و اقتصادی دوره اشکانی و ساسانی هستند و در تلمود حفظ شده اند، الان يکی از مهمترين مدارک ما هستند در مورد قوانين دوره اشکانی.

اگر بطور تاريخی به اين واقعه نگاه کنيم، اين دعوت کليميان برای اطاعت از قوانين مملکتی که درش زندگی می کنند و سعی در همخوان کردن خودشون در جامعه، به اين صورت نتيجه داد که کليميان ايران توانستند در جامعه ايران موفق بشند و حداقل تا اواخر دوره ساسانی با راحتی و رفاه زندگی کنند. با توجه به اينکه در حال حاضر مسلمانان امريکا (و اروپا) هم در موقعيتی قرار دارند که بين قوانين خودشون و قوانين محلی ناهمخوانی می بينند، اين دعوت خاتمی و شباهتش به گفته های ربّی های 1900 سال قبل خيلی جالبه...

Comments (2) | September 10, 2006 09:42 PM



انقلاب فرهنگی دوم

به عنوان يک دانشجو، فکر نمی کنم هيچکدوم از سياست های دولت فعلی ايران به خطرناکی اين بوده باشه (و با توجه به يک سال گذشته، اين واقعا" زحمت شاقيه!!! اينجا رو هم ببينيد). واقعا" مونده ام که اين تفکرات از کجا ناشی می شه و اصلا" کسی اين وسط جوانب رو هم می سنجه يا همينطور کاتوره ای صحبتی می شه و بقيه اش هم به هوا؟ راستش کمی هم مونده ام که اين جناب اصلا" معنی "ليبرال" رو می دونه و خبر داره که يعنی "آزادی"؟ وقتی می گه «دانشجو بايد برعليه انديشه های ليبرال اعتراض کند» يعنی که دانشجو، کسی که کارش فکر کردنه، بايد بر عليه تفکر آزاد حرف بزنه؟!!! جل الخالق!

من انقلاب فرهنگی اول رو نبودم (يعنی هنوز مدرسه هم نمی رفتم)، اما به می تونم ده ها نفر رو نام ببرم که زندگيشون سر اون قضيه خراب شد، و حتی سردمداران اون انقلاب فرهنگی که کله شون گرم بود و مدل کمونيستی خيال فرهنگ سازی داشتند (انگار فرهنگ قابلمه است!)، هم الان قانع شده اند که کارشون درست نبوده و شده اند "روشنفکران دينی" (حالا اين خودش بماند). در نتيجه، هيچ جور فکر نمی کنم که اين عمليات جديد غير از نتيجه بد، چيز ديگه ای می تونه دربر داشته باشه. خود وهومنه (خدای دانش و تفکر) کمکون کنه، از بقيه که من دست شسته ام!

اينها رو هم ببينيد: يک و دو

Comments (58) | September 8, 2006 01:06 AM



درونی کردن

امروز متوجه مسئله جالبی شدم که گفتم شايد برای بعضی ها مهم باشه. اسمش هست «درونی کردن» و عبارت است از درونی کردن يک فاجعه. در مورد شخصی، يک روانشناس خيلی بهتر از من می تونه مسئله رو شرح بده، اما در مورد تاريخی می تونم چندتا مثال بزنم که يکيشون برای ايرانی ها قابل لمسه، و بعدش هم منظورم رو می گم.

اگر کسی اسکندرنامه های مختلف يا داستان اسکندر در شاهنامه رو خونده باشه و نگاهی هم به داستان اسکندر در عربی کرده باشه (قصه ذوالقرنين)، به اين مسئله برخورده که در اين داستان ها، اسکندر يک فاتح خارجی معرفی نشده. از طريق يک مجموعه افسانه بسيار ظريف، اسکندر در اين داستان ها تبديل شده به شخصی که می خواد حق قانونيش رو بگيره. داستان به اين صورته که داراب، پادشاه ايران، کنيزی رو به فيليپوس (فيلقوس، فيليپ)، پادشاه مقدونی هديه می ده و از اين کنيز، اسکندر متولد می شه. اما قضيه اينه که کنيز قبل از رفتن به مقدونيه، با داراب خوابيده و در زمان ازدواج با فيليپ، اسکندر رو از داراب بارداره. وقتی که اسکندر بزرگ می شه، تصميم می گيره به ايران حمله کنه که تاج و تخت پدرش (داراب) رو پس بگيره و در طی جنگ، دارای دارايان رو (که در اين داستان تبديل می شه به غاصب) می کشه. پس در اين داستان، اسکندر يک خارجی نيست که ايرانی ها رو شکست داده، بلکه يک ايرانيه که داره حق مسلمش رو پس می گيره!

حالا اين هم جالبه که تواريخ رسمی (خدای نامه ساسانی و حتی اوستا) اسکندر رو ملعون و هيولا خطاب می کنند و يک مهاجم خارجی، که البته برای ما آشناتر و قابل باورتره. اما اين هم جالب خواهد بود اگر روايت افسانه ای بالا در واکنش به روايت رسمی بوجود آمده باشه.

به هرحال، چيزی که من جديدا" بهش برخورد کردم، ادامه اين مرحله درونی کردن در مورد وقايع بسيار متاخرتره. در ضمن گفتگو با چندنفر افغان و پاکستانی پشتون، متوجه شدم که اين مسئله در مورد حمله چنگيزخان هم صدق می کنه. در اين افسانه، تموجين مغول تا قبل از آمدن به خراسان (در اينجا افغانستان)، فاتح بزرگی نبوده و فقط فرمانده يک قبيله کوچک (اجداد هزاره ها) بوده. اما وقتی به افغانستان می رسه، کابل و هرات رو فتح می کنه و بعد با قبايل پشتون متحد می شه. اين قبايل هم در يک مجلس «لويه جرگه» به تموجين لقب «چنگيزخان» می دند و چنگيزخان هم چنان خوشحال می شه که حتی اسم پسرهاش رو می گذاره خان (اينجا، اين حقيقت که امروزه «خان» در افغانستان و پاکستان تبديل شده به يک نام خانوادگی، بسط داده شده به 700 سال قبل و مثلا" «تولی خان» شده اسم کوچک و اسم خانوادگی پسرچنگيزخان!).

از طريق اين افسانه، چندتا هدف ارضا می شوند. اول، حمله چنگيزخان و فتح و تخريب کابل و هرات، تبديل می شه به فتوحات يک فاتح داخلی که برای بوجود آوردن اتحاد انجام شده. دوم، قبايل پشتون شريک اين فتوحات درخشان می شوند و «حق آب و خاک» پيدا می کنند و سوم، شکل گيری افغانستان به صورت يک کشور شخصيتی تاريخی و قومی (پشتون) پيدا می کنه.

جالب خواهد بود که ببينيم چقدر هزاره ها در اين قضيه نقش داشته اند و اينکه آيا اين افسانه، وجود هزاره ها (باقی مانده های واقعی يکی از قبايل مغول در افغانستان که امروزه فارسی زبان هستند) رو هم توجيه می کنه يا نه. مسئله قابل توجه ديگه اين خواهد بود که ببينيم آيا هيچ افسانه درون کردنی در دست ساخت هست در مورد حمله امريکا و فتح افغانستان در همين چند سال اخير؟

Comments (6) | September 4, 2006 12:11 PM



دوباره بهرام

توضيح: اين همون نوشته ای که توی ایرانيان چاپ کردم. اما چون انگار ایرانیان در ايران فيلتر شده، به پيشنهاد دوستان، می گذارمش اينجا.

بهرام خدای جنگ بود!

هزاران سال، به لشکريان آريايی در فتوحاتشون کمک کرده بود، وقت حمله مواظبتشون کرده بود، و بعضی وقتها هم پيش «يیم»، خدای جهان زيرزمين،
ضمانتشون رو کرده بود و جون سردارانشون رو باز خريده بود. بهرام خدای خوبی بود، مثل همکار يونانيش خونخوار نبود، مثل اون خدای بی خاصيت سوئدی هم شل و بی حال نبود. می دونست که مردمش به جنگ احتياج دارند و بی مضايقه کمکشون می کرد.

اما وقتی آريايی ها يکجا تخته بند شدند و پا گرفتند، يکيشون به اسم زردشت درآمد و همه خدايان رو از خدايی انداخت و اعلام کرد که اهورامزدا تنها خداست! بهرام با خودش ريز خنديد و گفت، هه! اهورامزدا؟ بين همه خداها اهورامزدا به عنوان تنها خدا؟! اهورامزدا که توی مدرسه از همه ضعيف تر بود و اصلا" ورزش نمی کرد و همش کتاب می خوند، همه هم دستش می انداختند؟ حالا همون بشه تنها خدا؟

ادامه "دوباره بهرام"
Comments (1) | September 2, 2006 05:07 PM