search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

تبليغات
آخيش!
نيس و سی سالگی
اورلئان

archives

May 2009
March 2009
February 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« July 2006 | Main | September 2006 »

تبليغات

گفتم اگر کسی واقعا" دلش برای شطحيات من تنگ شده و احتياج مبرم به خوندن مطالب نوشته شده توسط اين کمترين داره، می تونه بره و اين داستان کوتاهی رو که توی ايرانيان نوشتم بخونه!

Comments (4) | August 31, 2006 11:22 AM



آخيش!

بابا بالاخره دست ما دوباره به اينترنت رسيد. نمی تونيد حدس بزنيد چقدر سخته آدم عادت کنه به اين وامونده و بعدش نداشته باشدش. اين چند هفته ای که نيس بودم، به دليل اينکه تکنولوژی فرانسه و بورکينا فاسو تقريبا" در يک حدند، نمی تونستم راحت و آسوده دسترسی به اينترنت داشته باشم. در نتيجه، اصلا" نمی شد که وبلاگ نويسی کنم و از اين حرف ها.

البته نه اينکه چيزی هم برای نوشتن باشه. کار مهمی انجام ندادم غير از تنبلی و کتاب خوندن. نه، از حق نگذرم، دوتا مقاله رو که داشتم روشون کار می کردم به يک جايی رسوندم (يکی در مورد شجره نامه شاهان اشکانی و يکی هم در مورد تجارت در دوره ساسانی ها) و سه فصل از کتابم رو هم نوشتم (دارم يک کتاب رمان تاريخی می نويسم در مورد اواخر دوره ساسانی، شايد بعضی قسمت هاش رو گذاشتم روی اينترنت که ببينم نظر ملت چيه؟).

به هر حال، الان آلمان هستم برای حدود دوهفته. يک سر بايد برم دانشگاه آزاد برلين (فکر نکنيد جاسبی برلين هم دانشگاه زده، نه، اين يکی مثل ايرانی هاش از هفت قيد و بند آزاد نيست و يکی از بهترين دانشگاه های آلمانه!) برای ديدن يک سری چيز ميز تاريخی و بعد هم يک کنفرانس در هامبورگ و بعد هم پرواز به سوی امريکا و دوباره درس و مشق و کار. راستش دلم برای نظم و ترتيب دانشگاه و کلاس تنگ شده و همچين هم از سراومدن تابستون ناراحت نيستم، هرچند که بودن با دوست دختر جان هم بد نيست!

از امروز دوباره سعی می کنم مرتب بنويسم و شايد هم چهار کلمه در مورد دنيا و مافيها، بجای همه اش روزمرگی و سفرنامه نويسی...

Comments (1) | August 30, 2006 01:29 PM



نيس و سی سالگی

سی سالم شد! بقول يکی از دوستانی که برام تبريک ايميل کرده بود، به سومين دهه زندگيم وارد شدم (آدم احساس می کنه کارخونه است: به سومين دهه بازدهی رسيديم!). پارسال که ايران بودم، تولد بيست و نه سالگی رو با دوستان جشن گرفتيم و اين پرستوی بدجنس گفت:«اين خداداد هم خوب می دونه کی بياد ايران که تولدش باشه و کادوی تولد بگيره». حالا ملاحظه بفرماييد که امسال که نيومدم ايران، تنها توی نيس هستم (حالا تنهای تنها که نه، دوست دختر جان هم هست، اما همين) و تا حالا هم کسی کادو نفرستاده (پرستو، آدرس خواستی بگو!!!).

سه، چهار روزی اورلئان بودم و با امير حسابدار گل کلی رفتيم گشتيم (بچه رو چنان از کار و زندگی انداختم که نگو) و کلی توی پاريس حال کرديم (مدل من، يعنی موزه ديديم، فکر نکنيد رفتيم کارهای خلاف!). الان هم حسب المعمول هر دوتابستون يکبار، اومدم نيس و از اينجا هم که قبلا" نوشته ام و خبری نيست. بيشترش واسه اينکه از اين يک ماه و نيم عين خونه بدوشها از اين مملکت به اون ممکلت رفتن خسته شدم و اومدم اينجا که هم استراحتی باشه و هم به کار اين مقاله ها و اين چيزها سر و صورتی بدم.

نمی تونم زياد بنويسم يا عکس بذارم چون اينترنتم اينجا درپيتيه (تلفنی) و اعصاب آدم رو بعد از اينترنتهای پرسرعت آلمان و امريکا (خدا پدرش رو بيامرزه) خرد می کنه. فعلا" همين رو داشته باشيد تا مقاله کبير در مورد ايسلند و اسپانيا از راه برسه ( بقول وثوق الدوله: «نصفش حواله شده، بقيه به اقساط هی می رسد!!»).

Comments (51) | August 14, 2006 10:39 PM



اورلئان

الان در شهرستان اورلئان هستم در نزديكي پاريس كه محل زندگي اين امير حسابدار وبلاگ نويس سابق باشه. يك هفته اي لندن بودم توي يك كنفرانس ايرانشناسي و يك مقاله در مورد مزدك و خسروانوشروان خوندم كه بدك نبود. كلي هم از بودن توي شهر محبوبم كيف كردم و ياد دوران جواني كردم (داره سي سالم مي شه يك هفته ديگه!). خود كنفرانس تعريف چنداني نداشت اما ديدن استادان و دوستان و همكاران كلي خوب بود. فايده اين كنفرانس ها هم همينه!

چند روزي اينجا هستم و مي رم پاريس براي ديدن دوستان و بعد هم نيس. بعدا" بيشتر مي نويسم.

Comments (41) | August 7, 2006 02:32 AM