search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

لبريز شدن ظرف
ابتذال زبان؟
امتحانات
نويسش؟
هواپيما
غرور و تعصب
تبریک با تاخیر

archives

May 2009
March 2009
February 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« November 2005 | Main | January 2006 »

لبريز شدن ظرف

از اونجايی که من بايد در همه شاخه ها رشته علوم انسانی يک فضولی بکنم، ايندفعه نوبت علوم سياسی بيچاره شده. اما نگران نباشيد، يکجوری ربطش می دم به تاريخ!

همه انقلاب های تاريخ سالها قبل از به وقوع پيوستن، در حال آماده شدن و شکل گرفتن بوده اند. انقلاب فرانسه، برای مثال، از اوايل حکومت لوئی پانزدهم در دست شکل گيری بود. سياست های غلط مالی دولت فرانسه، بی توجهی شخص پادشاه، قوت گرفتن طبقه متوسط، نارضايتی عمومی در مورد دستگاه مالياتی، و نوشته های ولتر و روسو و مونتسکيو، همه در طی سالها و دهه های طولانی، به فرم گرفتن اين انقلاب کمک کردند.

به همين صورت، کارهای راسپوتين و شايد هم اقدامات شاه توی مملکت خودمون (از قبيل راه اندازی مهمانی عظيم جشنهای دوهزار و پانصد ساله)، کاسه انقلاب هايی رو که سال ها در دست ساخته شدن بودند، لبريز کرد.

اما به هرحال، انسان بالاخره يکروزی از اشتباهاتش بايد درس بگيره، و به نظر مياد که اين اتفاق افتاده. امروزه ديکتاتوری ها و کشورهايی که به هرصورت حکومت بسته ای دارند، متوجه اين مطلب هستند و هميشه سعی دارند که تعادل رو نگه دارند و کاسه انقلاب و ناآرامی رو لبريز نکنند.

از طرفی هم اينطور به نظر مياد که اين درس تاريخ، بعد از يادگرفته شدن، تبديل شده به بازيچه دست بازيگران قدرت. مثل خيلی مطالب ديگر در زمينه علوم سياسی، نقش اقدامات تحريک کننده در تعيين سرنوشت دولت ها هم کاملا" بررسی شده اند و مبدل شده اند به ابزاری برای کنترل سياسی. مثلا فلان عامل سياسی خارجی يا داخلی، برای تسريع يک شورش يا يک انقلاب، می تونه از اين عامل استفاده کنه، کاری که می تونيم نمونه های زيادی ازش رو در چند دهه اخير ببينيم. در بسياری از مواقع، اين هدف با روش های ساده ای نظير تبليغات و «سخن پراکنی» ممکنه، و در مواقعی هم با اجرا کردن سياست هايی که وجه تحريک کننده آنها شناخته شده است.

در اين موقعيت، اگر ببينيم که مثلا" يک دولت کاملا" آگاهانه دست به اجرای سياست ها تحريک کننده می زنه، ديگه نمی تونيم اين رو به ندانم کاری و نداشتن ديد تاريخی متهم کنيم، بلکه بايد اجرايش رو کاملا" خودآگاهانه و هدفدار بدونيم.

Comments (110) | December 24, 2005 12:51 AM



ابتذال زبان؟

ای بابا! اين قضيه ابتذال رو هم انگار بعضی ها ول کنش نيستند. مسئله احاطه زبان نوشتاری بر زبان گفتاری رو خيلی ها پيش کشيده اند و اين بحث رو که «صحيح» نويسی يک مطلب مطلق نيست. حقيقتش اينه که صورت صحيح هر زبانی، در واقع صورت غلط مرحله قبلی زبانه. وقتی که ملت شروع کردند به «غلط» صحبت کردن زبان فارسی باستان، زبان فارسی ميانه (پهلوی) متولد شد، و وقتی که زبان فارسی ميانه شروع کرد به مبتذل شدن و غلط استفاده کردن از دستور زبان و کلمات غيرفارسی استفاده کردن، به «فارسی نو» کلاسيک تغيير پيدا کرد.

اين يعنی اينکه غولهای ادب فارسی که ما صحبتشون رو می کنيم (فردوسی و رودکی و قس عليهذا) در واقع داشتند به يک نوع مبتذل زبان فارسی ميانه می نوشتند! اين ابتذالی هم که شما صحبتش رو می کنيد يعنی اينکه لامحاله اين زبان فارسی امروزه من و شما داره تغيير می کنه و شايد دويست سال ديگه کم کم تبديل بشه به يک زبان کاملا" متفاوت (فارسی خيلی خيلی نو؟) و برای خودش کلاسيک شدن. پس دست از سر زبان فارسی برداريد و سعی نکنيد براش نقش قيم و ولی بازی کنيد. زبان خودش هوای خودش رو داره!

دنباله: وقتی که اين مطلب رو نوشتم، فکر نمی کردم برای بعضی ها اينقدر مهم باشه، و بعضی ها هم سوال ها يا نظرات جالب و به جايی داشتند، بخصوص در مورد مقايسه اين مطلب با مطلب در مورد کلمه "نويسش".

فکر کنم بايد يک توضيحی در مورد تغييرات زبان بدم. هرزبانی برای خودش ساختار خاصی داره و در چارچوب اين ساختار حرکت می کنه و تغيير می کنه. يکی از اصلی ترين اين ساختارها، صرف لغته که حتی بيشتر از نحو، يا ساختار کلی جمله، اهميت داره و نشون دهنده شخصيت خاص يک زبانه.

اين صرف معمولا" در زبان های مختلف بجا می مونه و تغييرش اکثرا" به معنی به وجود آمدن يک زبان جديده. مثلا" زبان های فرانسوی و ايتاليايی و اسپانيايی، همه از گويش های مختلف زبان لاتين بوجود آمده اند، اما همه زبان های مستقلی هستند، در صورتی که مثلا" گويش فرانسوی سوييس، هنوز هم همون زبان فرانسه است. اين فرق بين زبان ها، از تغييرات اساسی زبان ايجاد شده، و اکثرا" هم در حد صرف لغاته، چون در بعضی مواقع، مثل اصول دستوری يا ساختار ترتيبی جمله، مثلا" ايتاليايی يا اسپانيايی خيلی هم شبيه هم هستند.

وقتی که من گفتم هر زبان نوع "مبتذل" زبان قبليشه، منظورم در همين حد بود. مثلا" در پارسی ميانه، علامت جمع «-ان» بوده و علامت «-ها» نقش دستوری ديگری داشته، اما فارسی نو با استفاده «غلط» از علامت «-ها» برای ساختن جمع، حالت صرفی خاصی رو برای زبان درست کرده. يا برای مثال، فارسی نو با انتقال نشانه های شخصی از اسم به فعل «زدش» (او را زد) به جای «او-ش زد» در واقع يه يک نوآوری (يا فکر کنيد ابتذال) دست زد که الان در زبان ما «درست» به شمار مياد.

اما مشکل من با «نويسش» اين بود که اين کلمه، يا کلمات شبيه به اين، کلماتی نيستند که بطور محاوره ای ساخته بشند و تغييری که در صورت صرفی زبان ايجاد می کنند، همه گير و يکنواخت باشه (مثل جايگزينی علمامت جمع «ها»)، بلکه اختراعاتی هستند که از سوی «خواص» صورت می گيره و مثلا" قراره خط دهنده به گويش «عامه» (يعنی شاخص اصلی تغييرات زبان) باشند. ساختن کلمات به صورت مصنوعی و برمبنای شباهتشون با کلمات ديگه (نويسش برمبنای کوشش و گفتمان بر مبنای راندمان!)، در واقع يک نوع ابتذال رسميه که سعی داره برای اينکه از «ابتذال» عامه جلوگيری کنه، با ساختن کلمات مصنوعی و غيرلازم، قيم و ولی زبان بشه. در نتيجه، اين نوشته من در مورد اينکه دوستان لطفا" دست از يقه زبان بردارند دقيقا" به همون مطلب نويسش برمی گرده.

اما مسئله تاثير خارجی هم پيش مياد که برای خيلی ها سواله و اينکه اصطلاحاتی ساخته می شند و بقول يکنفر، به خورد مردم و بخصوص جوان ها داده می شند (اين «جوان ها» هم فعلا" کيسه مشت زنی همه هستند برای دعواهای فرهنگی!). اينکه فکر کنيم اثر خارجی مال امروز و ديروزه و قبلا" وجود نداشته، کاملا" ساده انگارانه است. در فارسی ميانه هم اثر کلمات آرامی، اصطلاحات معمول روزانه، و حتی کلمات به قرض گرفته شده از زبان های ديگر ايرانی مثل خوارزمی و سغدی و بقيه ديده می شه. يک قسمت زيادی از تغييرات فارسی جديد، بخصوص نوشته شدن فارسی گفتاری اواخر دوران ساسانی و اوايل دوره اسلامی که در واقع همين فارسی کلاسيک خودمونه، هم در تحت تاثير عربی بوجود اومده. پس تاثير خارجی روی هرزبانی هم اجتناب ناپذيره، حالا سغدی و عربی باشه يا انگليسی و فرانسه.

بازهم منظورم اين نيست که بايد زبان رو فراموش کنيم. طبيعيه که هرکسی به فرزندان خودش زبان خودش رو ياد می ده و هرکسی هم به زبان «مادريش» صحبت می کنه و در چارچوب اون زبان هم بايد قواعد و قوانينش رو يادبگيره که بتونه با بقيه ارتباط برقرار کنه. اما اين معنيش اين نيست که اگر تغييراتی در سطح گسترده در زبان اتفاق افتاد (مثل حذف «-ر» يا «ت» در آخر بسياری از کلمات) ما بايد با رگ های ورم کرده به نجات زبان بريم و فرياد وامصيبتا سربديم. هرزبانی خودش قابليت حلاجی و تصفيه کلمات رو داره و با استفاده از نوآوری های معمول، به خط سير خودش ادامه می ده و به مراحل جديد پا می گذاره. بهتر هم هست که قبول کنيم زبانمون در حال تغييرات سريع تره و در آينده نزديک، شايد غير از فرزند مستقيم زبان فارسی، زبان های ديگری هم از همين زبان امروز ما مشتق بشند، همونطور که زبان های ايتاليايی و فرانسوی و اسپانيايی از يک زبان مشتق شدند. زبان ابتذال پذير نيست، چون هميشه در حال تغييره.

Comments (74) | December 14, 2005 01:59 AM



امتحانات

اين روزها که روزهای آخر ترم توی دانشگاه، سر من خيلی گرم امتحان گرفتنه و ورقه تصحيح کردن و از اين حرفها. خوندن ورقه ها خودشون جالب هستند و بعضی وقت ها چيزهايی که بچه ها می نويسند و اشتباهاتی که می کنند، آدم رو راهنمايی می کنه که چطور بعدا" درس بده که اين اشتباهات رخ ندند.

به هرحال، حتی اگر هم اشتباهات زياد باشند، حداقل من از اينکه درس دادنم به يک سرانجامی رسيده و کسی چهارتا کلمه در مورد تاريخ ياد گرفته خوشحال می شم و اشتباهات رو هم به پای اين می گذارم که به هرحال کلاس من (تاريخ عمومی تمدن غرب) يک کلاس عموميه و دانشجوهاش رشته شون تاريخ نيست و همينقدر هم که تلاش کردند، باز دمشون گرم!

اما بعضی وقت ها مسائلی پيش مياد که آدم رو به شدت عصبانی می کنه، بخصوص وقتی که دانشجويی متوقع می شه و انتظار داره که هرکاری هم که می کنه، نمره مقبول رو بگيره و بره.

دوتا نمونه خيلی منفی داشتم اين ترم، هردوشون هم دوتا دختر ايرانی بودند! فکر کنم هردو فکر کرده بودند که چون من ايرانی هستم، می تونند هرکاری که می خواند بکنند و بعد هم من روی لوطی گری ايرانی، بهشون نمره کامل بدم و همين.

يکيشون که ديگه شورش رو درآورد و بخاطر همينه که يک کمی جوشی شدم و می خوام اينجا بنويسم که سبک بشم! ايشون سه تا کلاس اول رو اصلا" نيومد سرکلاس. سرکلاس چهارم اومد و از من خواهش کرد که بهش اجازه بدم ثبت نام کنه (با دادن شماره مخصوص اجازه ثبت نام). من هم اين کار رو کردم و بهش هم گفتم که اگر سوالی در مورد سه تا کلاس اول داره، می تونه ايميل کنه و من سعی می کنم کمکش کنم. دو جلسه بعد، يک امتحان سريع گرفتم که سوالاتش اکثرا" از مطالب همون دوتا کلاس آخری گرفته شده بود که ايشون هم سرش بودند. اما اين خانم بدون اينکه سعی کنه، نوشت که من چون سه تا کلاس اول رو نبودم، جوابها رو نمی دونم (يعنی حتی کتاب رو هم نخوندم!) و ورقه رو سفيد داد. بعد سر کلاس بعدی نيومد و از اون موقع تقريبا" از هر سه تا کلاس،يکيش رو غايب بود و حتی وقتی به روش هم آوردم زياد بهش برنخورد!

سر امتحان نيم ترم، اصلا" تشريف نياورد و گفت که مشکل خانوادگی داشته! (ياد يکی از دوستانم افتادم که اول هرترم به دانشجوهاش می گه: مواظب باشيد که کلاس من برای سلامت مادربزرگتوم مضره!!). بعد از اين، بازهم کلاس ها رو يکی در ميان ميامد!

سر امتحان آخر ترم،اولش که ده دقيقه دير سرجلسه اومد، بعد هم با اينکه بارها گفته بودم هرکسی بايد يک دفترچه مخصوص امتحان (بقول اينجايی ها "بلو بوک")، خانم فراموش کرده بودند و مجبور شدم بهش چند ورق کاغذ بدم که روش بنويسه. بعد از همه اينها، وقتی که امتحان رو تموم کرده، و با توجه به اينکه امتحان نيم ترم رو هم نداده و همه "کوئيز" ها رو هم خراب کرده، ورقه رو به من داده و بربر منو نگاه می کنه و می گه :«ببخشيد، اما فکر کنم خيلی اين امتحان رو خوب ندادم، اما شما فکر می کنيم می تونم اين کلاس رو پاس کنم؟». جل الخالق! بنده معجز قراره بکنم؟

چرا اين پنجمين خانم ايرانيه که من باهاش يک همچين برخوردی داشتم؟ انگار خودشون رو قانع کرده اند که تاريخ کسل کننده است و هيچوقت يادش نمی گيرند و اصلا" قرار نيست هم که سعی کنند! حيف، و واقعا" دست سيستم آموزش تاريخ در مملکت اسلامی درد نکنه که اين بلا رو سرملت آورده.

Comments (15) | December 13, 2005 08:34 AM



نويسش؟

فکر نکنم که احتياج به توضيح داشته باشه که وضعيت ادبيات ما اينروزها بسيار اسفناکه. گذشته از کمبود خواننده، دچار مشکلات اساسی تر کمبود محتويات هم هستيم، و شايد هم کمبود خلاقيت، که خيلی مهمه. قبل از اينکه به دوره اوج خلاقيت برسيم، ادبياتمون دچار سری-دوزی و بازيافت شده، که خدا به خير بگذرونه. فکر کنم مدتها می شه که اثر قابل توجه تاليفی نداشتيم، هرچند که خيلی ها در حال تعليف از همين تاليفات مختصر هستند.

همه اينها از ديد من به عنوان يک خواننده که نه شاعرم و نه نويسنده. اما خوب، يکجورايی دستی بر آتش دارم و می تونم ادعا کنم که حداقل از نظر زبانی می تونم چهارتا کلمه بنويسم.

به نظر من، غير از کمبودهای بالا، يکی از مشکلات ادبيات ما کمبود سواد هم هست، که ريشه اش در همون مسئله تنبلی و نخوندنه. موضعی که اين مشکل خودش رو نشون می ده، و از همه بيشتر منو آزار می ده، غلط نويسيه و بخصوص غلط نويسی دستوری و لغتی.

چند سالی هست که ساختن لغت های مسخره و دست و پاگير و از نظر ريشه شناسی غلط توی مملکت ما مد شده. يک مدتی بجای گفتگو مجبور شديم گفتمان کنيم. يک دوران طولانی هم شده که هميشه گويندگانمون « می رند که داشته باشند». همه مسائل «در رابطه با» بود، و همه هم بايد «می باشيدند».

اما بقول معروف، قبيح ترين اين اختراعات، اين اختراع سايت جديد«"مجله شعر: در هنر نويسش» هستش. بنده شان نزول اين نويسش رو نگرفتم. قراره عربی نباشه و فارسی باشه؟ پس چرا «شعر»؟ قراره صفت مفعولی باشه؟ پس «نوشتن» رو چکار کرديد؟

بله، شنيده ايم که شعر يعنی نوآوری و شاعر بايد از قيد و بند زبان آزاد باشه، اما معنيش اين نيست که از هفت عالم آزاد هم بايد باشه. ساختار شکنی شعری معمولا" در دستور زبان و ساختار جمله آزاده، اما بايد در يک زبان، معنی بده. در ترکيب «تو را من در چشم در راهم»، ساختار ارگاتيو جمله در چارچوب قوانين زبان صورت گرفته و معنی صحيح رو در اين زبان می ده. ترکيب «سخت افزار» با قوانين مرفولوژی فارسی خواناست و با جا به جا کردن ترتيب کلمات و کنار گذاشتن اضافه، يک کلمه جديد، اما صحيح ساخته شده.

اما کلماتی از اين دست چه معنی می دند بجز بی سوادی سازنده؟ آيا درست کردن يک کلمه جديد از يک ريشه بسيار زايای فارسی که همه حالت های دستوری و ترکيبی رو در فارسی داره، معنی ای غير از بی سوادی، يا در خوشبينانه ترين حد، يک نوع سعی بی دليل و متظاهرانه برای ساختارشکن بودن و روشنفکر به حساب اومدنه؟

خدا پدر احمد شاملو رو بيامرزه که با خوندن دو خط در مورد ساختارشکنی شعری در ادبيات غرب، يکدفعه به دلش افتاد که برای روشنفکر بودن و متفاوت بودن، بايد چنان ساختارشکنی کرد که عملا" يک زبان جديد از دلش بيرون بياد که هيچکسی غير از خود شاعر نفهمه، چيزی مثل همون کاری که اديبان و دانشمندان مغرور و خودشيفته قديمی می کردند که ثابت کنند که از بقيه بيشتر می فهمند. بعد هم شاعر خدابيامرز که معروفترين سخنرانيش رو از يکنفر ديگر بلند کرده بود بدون اينکه خودش بدونه که معنی حرفهاش چيه و محض رضای خدا يک کلمه هم در مورد موضوع سخنرانی شخصا" مطالعه نکرده بود، تصور می کرد که شعر يعنی اصل و ساختارشکنی شعری يعنی همه چيز. خدا آخر و عاقبت ما و زبان فارسی رو به خير کنه.

منتظر الطاف عاشقان دلخسته شاعر محبوب ملی و هنرمندان ساختارشکن مدرن هستم!

Comments (20) | December 7, 2005 01:12 PM



هواپيما

کسی خبر بيشتری از اين قضايای برخورد هواپيما با ساختمون نزديک مهرآباد داره؟ توی خبر می گه که سرنشينان هواپيما بيشتر روزنامه نگار بودند. يک کمی خبر بيشتر آخه.

توی کجای دنيا ملت رو با يک هواپيمای نظامی اينور و اونور می کنند؟؟؟

Comments (3) | December 6, 2005 09:37 PM



غرور و تعصب

يکی از اصطلاحات و ضرب المثل هايی که ما هميشه استفاده می کنيم، اين جمله «هنر نزد ايرانيان است و بس» هستش. قبلا" ها اين جمله برای نشان دادن برتری ايرانيان به بقيه بکار می رفته. امروزه هم به عنوان شوخی و بيشتر به عنوان مسخره کردن ناسيوناليسم تندرو بکار می ره.

اما اين مسخره کردن و شوخی، انتقاد واقعی از يک اخلاق ايرانيه، اخلاقی که هرچقدر هم سعی در انکارش داشته باشيم، هنوز هم مشکل خيلی از ايرانی هاست و بعضی وقت ها مشکل زا. اين واقعيتيه که ما ايرانيان چند مسئله مهم در مورد نگاه کردنمون به تاريخ و شخصيت و دستاوردهای مملکتمون داريم. به نظر من اين مشکلات اين ها هستند:

1- نداشتن اطلاعات کافی در مورد گذشته و دستاوردهای خودمون، مشکلی که از تنبلی و نخوندن کافی سرچشمه می گيره.

2- اخلاق چشم و همچشمی و حسادت و فخرفروشی. کدوم از ماهستيم که می تونيم ادعا کنيم هيچوقت سعی نکرديم ثابت کنيم که ما بهتر هستيم (از نظر شخصی و از نظر ملی).

3- علاقه ما به صحبت کردن و نظردادن، بدون داشتن دانش و تخصص. اين به اين معنی نيست که اگر کسی «متخصص» چيزی نيست نبايد صحبتش رو بکنه، بلکه بدين معنيه که خيلی ها بدون داشتن دانش کامل و حتی با ساختن مطالب و جعل حقايق، سعی می کنند در يک موقعيت خاص، حرفشون رو به کرسی بنشونند و در اين بين، بخصوص در موقع بحث با آدم های غير ايرانی، مقدار زيادی اطلاعات غير صحيح به طرف بحثشون انتقال می دند.

خيلی از ايرانی ها وقتی که با آدم های غير ايرانی بحث می کنند، سعی می کنند ثابت کنند که مسائل مختلف و اختراعات و اکتشافات زيادی ريشه در ايران دارند و فکر می کنند که اون ها رو قانع کرده اند، غافل از اينکه طرف بحث بيشتر وقت ها سعی می کنه که در مورد اين ادعاها تحقيق کنه و کاری رو انجام می ده که طرف ايرانی ما به دليل همون مسئله اول، انجام نداده: داشتن مدرک.

همه اينها نتيجه اش اين می شه که پس ذهن بسياری از آدم های غير ايرانی، بخصوص آدم هايی که يکجوری متخصص و صاحب نظر و يا حداقل باعلاقه هستند، ايرانی ها آدم هايی غلو کن، پرمدعا، و "هنر نزد ايرانيان است و بس" گو جلوه می کنند. اين مسئله بخصوص وقتی بسيار خجالت آور می شه که بعضی «متخصصين» ايرانی هم بدون مطالعه کامل و داشتن مدارک کافی، دست به نوشتن کتاب و مقاله می زنند و درشون ادعاهای خجالت آوری می کنند.

در آخر، نتيجه اين ادعاها اين می شه که حتی وقتی چيزهايی رو پيدا می کنيم که واقعا" از ايران سرچشمه گرفته اند، مردم با شک و ترديد بهش نگاه می کنند. مثلا" وقتی که حتی در مدارک اسلامی مثل «مقدمه» ابن خلدون هم ذکر شده که ريشه بسياری از دانش های «اسلامی» و دستاوردهای دنيای اسلام در زمينه های کشورداری و قانون، در ايران و فرهنگ ايرانی قبل از اسلامه، يا اختراعاتی مثل آسياب بادی از ايران به اروپا رفته، مردم با ترديد با مسئله برخورد می کنند. در خيلی موارد، ثابت کردن چيزهايی که اثباتشون نبايد سخت باشه، نياز به مدارک بسياری داره و سعی زياد برای اينکه نشون داده بشه که اين يکی از اين ادعاهای بی پايه نيست.

طرفه اينجاست که خيلی ها اين واکنش غيرايرانی ها به غلو کردن و ادعاهای بی پايه ايرانی ها رو نشانه نژادپرستی، توطئه برای از بين بردن دستاوردهای فرهنگی ايران، يا چيزهايی از اين دست می دونند و فکر می کنند با غلو کردن بيشتر، می تونند مسئله رو حل کنند. بهتره که اول سوزنی به خود بزنيم و بعد جوالدوزی به بقيه. اول سعی کنيم که بخونيم و يادبگيريم و بتونيم حرفها و ادعاهامون رو با مدرک ثابت کنيم، بعد به بقيه تهمت بزنيم که با ما پدرکشتگی دارند!!

Comments (6) | December 5, 2005 09:40 AM



تبریک با تاخیر

اگر کسی خواننده این وبلاگ باشه، تاحالا متوجه شده که من یکجورايی از نظر دنيای وبلاگ، در حالت ايزوله و بدون ارتباط به سرمی برم. لينک های کنار صفحه ام فقط به کسانی است که شخصا می شناسمشون و مطالبم هم بيشتر در مورد مسائلی که برای شخص خودم مهم هستند. راستش حوصله درگیر شدن در بحث های وبلاگی و اين حرفها رو ندارم.

دليل اين مطلب ساده است و زياد هم خودآگاه نيست، يعنی نمی شينم فکر کنم که چکار کنم که با بقيه رابطه نداشته باشم. يکجورايی برمی گرده به همين مطلب که اينجا جاييه برای اينکه حرف هايی رو که برای خودم مهم هستند بزنم و خودم رو راحت کنم. فايده اش هم اين بوده که تا حالا گرفتار وسوسه اينکه ملت در موردم چی می گند و چه کسی وبلاگم رو می خونه نشدم و دو به شک نشدم که وبلاگم رو ببندم يا نه. اين چيزی بود که به کوزه هم گفتم، وقتی تصميم گرفته بود وبلاگش رو تخته کنه که خوشبختانه نکرد!

همه اين مقدمه ها رو چيدم که بگم چرا تا به حال در مورد مسابقه وبلاگ ها و برنده شدن دوست خوب و عزيزم که برام هديه تولدهای خوب می خره و روم اسم بد می گذاره (!)، يعنی پرستو خانم گل گلاب، چيزی ننوشتم. خيلی خوشحال شدم از اينکه تلاش های پرستو و ارزش کارش شناخته شد و اميدوارم اين تشويقی باشه که حالا حالاها به صرافت تعطيل کردن وبلاگش نيفته.

زنده باشی و موفق و پرکار و هوشمند و روشنفکر و فمينيست!

Comments (1) | December 2, 2005 12:48 PM