بافت آبرومندانه!
مشغول خوندن يک مجله بودم به اسم جهانگردی که مثلا" قراره مسائل مربوط به ايرانگردی و جهانگردی رو مطرح کنه. بماند که به عنوان يک مجله ای که بايد مخاطب غيرايرانی داشته باشه، دريغ از اينکه حتی اسم مجله رو به انگليسی هم پشت جلدش بنويسند.
مسئله جالب، مصاحبه ای بود با مديرعامل سازمان عمران کيش. توی مصاحبه، از جناب رئيس (که انگار آق مهندس هم هست)، سوال کرده بودند که چه راهکردهايی (!!!) برای حل اختلاف بين معماری سنتی مردم بومی کيش و ساختمانهای مدرن در نظر گرفتيد؟
جناب رئيس، احتمالا" با در نظر گرفتن اهن و تولوپ معمول، جواب دادند که «در برنامه داريم که بوميان رو به ساختمانهای نوساز و شيک (!) انتقال بدهيم و بخشهای قديمی را که فاقد يک بافت آبرومندانه هستند، به پارک و گردشگاه تبديل کنيم»!!!!!!!!! جل الخالق!
جناب رئيس! انگار شما رو از نسل صد سال پيش کشيدند بيرون! سازمان عمران به درد شما نمی خوره، سازمان توسعه احشام مناسب تره؛ خانم هم می توانند مشغول شوند!
بافت قديمی کيش رو خراب کنيد و پارک بسازيد، چون آبرومندانه نيست؟ اولا" که به نظر من ساختن ساختمانهای مدل نيويورک و لس آنجلس توی کيش، آبرومندانه نيست؛ ثانيا" هم با کمال تاسف و تاثر، بايد عرض کنم که گور پدر هرکسی که فکر می کنه بافت معماری چند صد ساله يک محل آبرومندانه نيست!
اگر مثلا" خيال داريد که جزيره رو به يک مرکز توريستی تبديل کنيد که ملت، همونطور که به هاوايی و بالی و موناکو می رند، به کيش هم سربزنند، لطفا" توجه کنيد که مسوولين نگهداری اين محلها سعی می کنند بافت محلی رو نگه دارند و فقط به رشدش کمک می کنند. قسمت زيادی از توجه توريستها، باشاخصه های فرهنگی محلهاست، واللا که جزيره مرجانی توی اين جهان کم نيست!
معمولا" توی دنيا، قبل از اينکه درهای يک محلی رو به روی توريستها بازکنند، يک مدت افراد محلی رو تعليم می دند که چطور بخاطر توجه توريستها خودشون و فرهنگشون رو گم نکنند و شاخصه های فرهنگيشون رو حفظ کنند. توی مملکت گل و بلبل ما، ما بايد اين کار رو با روئسا و مسئولينمون بکنيم. ای داد!
در خانه
دوروزه که از آلمان برگشتم. سفر خوبی بود. هوای شمال آلمان عالی بود، آفتابی و صاف و تميز. خلاصه خوش گذشت.
اسلوونی هم جالب بود که راجع بهش نوشتم (اما انگار کسی نديد!)، ولی دوست دارم بازهم موقعی که هوا بهتر باشه، برم اونجا.
اين چند روزه هم کلی کار دارم برای کلاسهام ، به علاوه اینکه هفته ديگه، شنبه، برای کنفرانسی تاریخ، يک مقاله دارم در مورد مزدک و عقايد اجتماعيش که بايد تمومش کنم. مختصر اينکه سرم خيلی شلوغه.
امروز و فردا توی دانشگاه، فستيوال کتاب هستش. وقتی که داشتند غرفه ها رو برپا می کردند، نگاه کردم و به نظر مياد که خيلی خيلی بزرگ باشه. امروز می رم گشت و گذار و شايد عکس هم گرفتم. از جشنواره کتاب تهران تا به حال، هيچ جشنواره کتاب ديگری نرفتم!
اسلووني
خوب شکر خدا به سلامتي و ميمنت از اسلووني برگشتيم. احتمالا کشور جالبي مي بود اگر يکضرب بارون رو سر ما نميومد!
اسم پايتختش ليوبلياناست و از نظر معماري مخلوطيه از اروپاي شرقي و اتريش. در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم کلي از پيشرفتهاي هنري استفاده کرده و کلي ساختمانهاي جالب داره. در دوره يوگوسلاوي هم به نظر مياد که پيشرفته ترين و غير محدودترين جمهوري ها بوده.
مثل همه کشورهاي اين منطقه اروپا اسلووني هم پر از قلعه و کليساست و جاهاي ديدنيش هم بيشتر همينها. البته پلهاي روي رودخانه ليوبليانتزي هم جالب بودند.
ديدن مغازه هايي که نظيرش رو توي خيابون آکسفورد لندن و بقيه شهرهاي اروپاي غربي مي شه ديد نشونه پيشرفت اقتصادي کل مملکته که با توجه به اينکه تا ۱۵ سال پيش يک کشور کمونيست بوده جالب بود!
يک شهر کوچک هم رفتيم که باز يک قلعه داشت که زير بارون تا دم درش رفتيم اما معلوم شد بسته است. بقيه شهر هم زياد تماشايي نداشت و بخاطر همين زود برگشتيم ليوبليانا!
اما از علائم پيشرفتشون هم انگار نقشهاي گله به گله صليب شکسته بود روي ديوارها! توي هر خيابون سه چهارتا صليب شکسته روي ديوارها نقش بسته بود!
فرزندان اکبيري تيتو و پرينسيپه و قره جورجويچ هنوز هيچي نشده خودشون رو از نژاد برتر مي دونند! نامردها فرصت ندادند نکبت دوران تيتو کاملا پاک بشه!
بازهم مسافرت!
اين فقط يک مطلب کوتاهه براي اينکه بگم من الان در آلمان هستم. حدود ده روز اينجا مي مونم و بعد برمي گردم امريکا. فردا صبح هم سه روز دارم مي رم اسلووني (يک کشور کوچک که قبلا جزو جمهوري يوگوسلاوي بود).
سعي مي کنم بروز کنم و عکس هم بفرستم.
پينگيليسی
اولين زبان اروپايی که به ايران وارد شد، زبان فرانسه بود. فرانسوی ها برای اولين بار مدارس لوئی لوگران و ژاندارک رو در ايران راه اندازی کردند. تحصيل کرده های ايرانی، مثل مشيرالدوله و بقيه، هم درس خوانده فرانسه بودند (البته استثناهايی مانند مهديقلی خان مخبرالسلطنه هدايت هم بود که در آلمان تحصيل کرده بودند).
به هرحال، اولين برخورد ايرانی ها با زبان های اروپايی، از طريق فرانسه بود. از آن زمان به بعد، بيشتر کلمات اروپايی از طريق فرانسه به فارسی وارد شدند.
از جمله اين کلمات، اسم ماه های سال در تقويم اروپايی است. همه ما به شنيدن «ژانويه، فوريه، مارس، آوريل، مه، ژوئن، ژوئيه، اوت، سپتامبر، اکتبر، نوامبر، دسامبر» عادت کرديم.
اما از زمانی که بعد از انقلاب، تعداد زيادی از ايرانی ها به امريکا آمدند، احساس کردند که تلفظ انگليسی کلمات، تلفظ درست آنهاست. بسياری از کلماتی که هرروزه در فارسی استفاده می شود، به دست اين دوستان تغيير کرده اند.
به نظر من، اين تغييرات خيلی نامناسب و بی ربط هستند. نوشتن جنيوری، فبریبری، مارچ، ايپريل، می، جون، جولای، آوگوست، سپتمبر، اکتبر، نومبر، و دسمبر به فارسی نه تنها سخته، بلکه به گوش هم راحت نمی ياد و تغيير دادن اسم هايی است که سالهاست مورد استفاده بودند.
لطفا" عادت کنيد و تلفظ قديمی و «ايرانی» شده را استفاده کنيد.
حسین در وطن
جالب اينه که اين همه ملتی که براش نظر نوشتند، اينقدر سرگرم اين بودند که دليلی برای وابستگی حسین پيدا کنند که اصلا" به تاريخ نوشته (اول آوريل) توجه نکردند!
ای ملت بی صبر!
از حق نگذريم، خوب نوشته. مثل خيلی های ديگه اينقدر شورش نکرده که آدم خط دوم متوجه غيرممکن بودن قضيه بشه.
خوشم اومد.