هلاکو خان
معروف است که هلاکوخان به يکی از شاعران دربارش سفارش کرد تا برای سنگ قبر او، شعر مناسبی بسرايد و بابت انجام اين تکليف، دست مزد ناچيزی هم به او پرداخت.
شاعر موصوف با توجه به توصيه هلاکو و دستمزدی که گرفته بود، شعری ساخت که اگرچه روی سنگ قبر هلاکو حک نشد، اما شنيدن دارد:
يکی از بزرگان دنيا و دين
در اينجا نهاده ست سر بر زمين
ز کردار او خلق خرسند بود
فزونتر زهرکس هنرمند بود
بسی عقل و تدبير و فرهنگ داشت
ز مردم فريبی بسی ننگ داشت
برای يکی بدره بی فروغ
نشايد از اين بيش گفتن دروغ
مقاله در ايرانيان
يک نوشته کوتاه نوشتم در مورد اين نامه منسوب به يزدگرد سوم، حطاب به خليفه عمر.
نامه جعليه و محتوياتش هم به دلايل مختلف حاکی از تعصبات مردم. اگر خواستيد، بخونيدش.
ببخشيد؟؟
البته با توجه به اينکه به گفته هودر ، يک شرکت امريکايی به ايسنا گفته که ديگه سايتشون رو نمی تونه نگه داره، نبايد زياد به ايسنايی ها اشکال گرفت. اما بقول معروف: هرچه بگندد نمکش می زنند / وای به روزی که بگندد نمک!
اين خبر رو ملاحظه بفرماييد: شكوري راد: بهزاد نبوي مسوول امور استانهاي ستاد انتخاباتي معين شد، ايسنا
به متن خبر کاری نداريم، اما بالاغيرتا"، اين جمله به فارسی معنی می ده؟ حدودا" هزارتا قانون زبان فارسی توی اين جمله به هم ريخته! اين که خبرگزاريه، وای به حال بقيه!
بهزاد نبوی: فاعل غير مستقيم (نهاد)
معين شد: فعل، سوم شخص مفرد، خبری، غير مستقيم، اما به صورت مفعولی!!!!
در نتيجه، مفعول جمله بايد به صورت غير مستقيم باشه. اما اشکال قضيه اينه که اين جمله اصلا" مفعول نداره! مسوول امور استان های ستاد انتخاباتی خودش يک فاعله! يعنی اين جمله، دو تا فاعل داره و يک فعل!
درست: بهزاد نبوی به عنوان مسوول استانهای ستاد انتخاباتی تغيين شد.
من بودم، کسی که اين تيتر رو زده رو داغ می کردم!
فرهنگ فرهنگستان
يک نوشته بسيار جالب از آقاي همخونه آلوچه خانم. فکر کنم اين مطلب درد خيلي ها باشه و در پيشرفت (يا عدم پيشرفت) بسياري علوم توي ايران بسيار مهم. حتما بخونيد.
حدود ۶۰ سال قبل صادق خان هدايت هم راجع به همين مطلب يک طنزنامه جالب نوشت. ما خيلي کوچکتر هستيم اما به هر حال مي خوايم همين کار رو بکنيم. چشم نزنيد که مطلب در راهه.
هر هر هر!
اين مطلب رو من حدود يکسال پيش نوشتم.
اين هم مقاله ای که سيمور هرش جديدا" توی نيويورکر چاپ کرده.
عرض نکردم که من خوابنما می شم و شفا هم می دم؟
من و وايکينگ ها!
جالبه، برای خيلی ها انگار تصور اينکه يک نفر ايرانی در صدد ياد گرفتن زبان ايسلندی باستان باشه سخته!
اين ترم توی دانشگاه، يکی از کلاس هام زبان ايسلندی باستانه که در ضمن جد بزرگ سوئدی و نروژی و دانمارکی هم هست و به زبان ايسلندی مدرن هم خيلی نزديکه (آخر ترم ديگه، می تونم با ايسلندی ها اختلاط کنم! يوهو!).
به هرحال، به هرکس می گم در حال خوندن اين زبون هستم، همه چپ چپ نگاه می کنند که يعنی تو رو چه به اين کارها! ای بابا، مگه چيه؟
يکی از بزرگترين استادهای ايرانشناسی، هنريک سموئل نوبری (بقول کتابهای فارسی، نيبرگ) بود. آرتور کريستن سن هم دانمارکی بود و گئورگ مورگنستيرنه هم نروژی. کسی نيست بگه اين اسکانديناويايی ها با ما چکار دارند؟ اما همه شاخشون از کار من داره در مياد. ای بابا!
اين روزها شديدا" مشغول خر خونی هستم، اما کلی چيز برای نوشتن دارم که بقول وثوق الدوله: «به اقساط، هی می رسد...».
چی بخونم؟
توی يک جمعی، يک خواننده جوان حضور داشت و مردم مشغول باد کردن توی آستينش بودند. چند نفر شروع کردند به اصرار که يک چيزی بخون برامون، اما خواننده (نسل جوان!)، خجالت می کشيد. خلاصه، از جمع اصرار و از حريف، انکار.
آخر سر، خواننده جوان بقول معروف مقر اومد و بعد از صاف و صوف کردن کت و شلوارش، گفت:«آخه نمی دونم چی بخونم که تا حالا نخونده باشم...».
يک آدمی شبيه من، يعنی عامل ضد حال، در آمد که: «نمازتو بخون!».
حالا حکايت ماست! چند نفر هی سوال می کنند که چرا ديگه توی وبلاگت زياد نمی نويسی و گذاشتی که پشت ارزيابی ها باد بخوره؟ جواب من هم اينه که مشغول خواندن نماز (شايد هم درس) هستم!!!
ترم دانشگاه شروع شده، دو تا سمينار، يکی در مورد تاريخ قرون وسطی و يکی هم در مورد تاريخنگاری جهان دارم، به علاوه زبانهای پارسی ميانه، سانسکريت، و اسکانديناويیایی باستان! به علاوه از دو هفته ديگر هم بايد شروع کنم به درس دادن يک کلاس تاريخ تمدن.
خوش ندارم روزمرگی بنويسم، چه فرق می کنه که من امروز آلبالوپلو خوردم يا شاتو بريان؟ از تاريخ نوشتن هم يا حال ملت رو بد می کنه يا اينکه دعوا راه می اندازه. هميشه هم نکته و متن بامزه برای نوشتن به ذهن آدم نمی ياد! در نتيجه، نوشتن نامرتب می شه.
اما اين به اين معنی نيست که اينجا قراره تخته بشه. من اينجا رو از روز اول هم برای بيان زوايد عقايد خودم درست کردم و هنوز هم در روی همون پايه می چرخه. در نتيجه، مرتب و نامرتب، من هميشه خواهم نوشت.
همين!
فرصت طلبی!
جناب اليور ستون، کارگردان فيلم «اسکندر» اخيرا" سعی کرده اند که از آب گل آلود ماهی بگيرند و تقصير فروش نکردن فيلمشون رو به گردن محافظه کارهای امريکايی و ضد همجنسباز بودنشون انداخته اند.
اولا" که جناب ستون با اين کار، اسم ليبرالها رو خراب کرده اند. فکر نکنم هيچ ليبرالی ادعای ايشون رو جدی بگيره.
بعد، محافظه کارهای امريکايی هر تقصيری داشته باشند، در قضیه موفق نشدن اسکندر مقصر نيستند. مگر در همين مملکت فيلم «فيلادفيا» که تام هنکس درش نقش يک مرد همجنسباز رو بازی می کرد، جايزه اسکار نبرد و محبوب نشد؟
نخير جناب ستون! تقصير هرکسی باشه، تقصير محافظه کارها نيست. هرکسی اين فيلم رو ديد، گفت که مزخرف بوده! ايرانی و غير ايرانی هم نداشت! فکر کنم دفعه بعد بهتره دست به تاريخ نزنيد يا اگر می زنيد، درش دقت کنيد!