خداداد در يو سی ال ای!
اين چند وقتی که ننوشتم به خدا مشغول رقاصی نبودم ها! غير از تازه از سفر برگشتن، مشکلی ديگه هم اين بود که از برکلی اسباب کشی کردم به لس آنجلس. شنيديد که می گن «مار از پونه بدش مياد...»؟ بقول عمران صلاحی: حالا حکايت ماست!
راستش روز شانزدهمی که اومدم امريکا (هزار و سيصد و خيلی وقت پيش بود فکر کنم!)، گفتم که از اين مملکت خوشم نمی ياد و می خوام برم يک جای ديگه دنيا. تا اونجايی که تونستم به اين حرفم وفادار موندم و وسط دوره ليسانس گريز زدم به آلمان و دوره فوق ليسانس هم که انگلستان (که يآدتون هست حتما"؟ اين وبلاگ در انگلستان متولد شد!). حالا بقيه اش هم با خودمه و تلاش خودم.
اما از دفعه اولی که اين شهر لس آنجلس رو ديدم، به خودم گفتم اگر شده برم بوجومبورا زندگی کنم، لس آنجلس نمی يام! اين شهر و ايرانی هاش و ماشين ها و بنز و ب. ام. و هاش به خودشون بخشيده، ما نيستيم!
از اونجايی که قرار بوده روم کم بشه، عدل هم همين شهر و همين دانشگاه بايد ما دوره دکترا می خونديم. ای بخشکی شانس. اما از حق نگذرم، بد هم نيست. بقول دوستم که سالهاست مقيم اينجاست، اينقدر هم که غر می زنم بد نيست ها!
به هر حال، يک هفته است که ساکن مرکز لس آنجلس (نزديک دانشگاه) هستم. آپارتمان خوبی دارم با همه امکانات و نو نو! همين ده روز پيش تموم شده ومثل گل می مونه!
پريروز هم يک ماشين گرفتم و رفتم ديدن جناب چرندياتی و خواهر پينکفلويديش. خيلی خوش گذشت و کيف کردم. دلم برای هردوشون تنگ شده بود. پيام رو تقريبا" يکسال بود که نديده بودم! اما اتفاقی که افتاد اين بود که بعد از ظهر که رفتيم بيرون، وقتی برگشتيم، ديديم ماشين نيست! ای داد بی داد! من که حسابی دستپاچه شده بودم و می زدم تو سر خودم به خيال اينکه ماشين رو دزديدند! پينکی جان می خنديد و پيام هم می گفت نگران نباش! نگران نباش چند منه ؟ هوار هوار بردن، دار و ندارو بردن! ای بابا!
خلاصه، آخر سر کاشف به عمل اومد که بدليل پارک کردن در پارکينگ غير مهمان، ماشين رو بکسل کرده اند. مختصر اينکه پول کلان (و کلی حال!) از ما گرفتند و ماشين رو پس دادند. ای نامردها! ديگه غير از اين خبر داغتر ندارم!
رخصت تا بعد!
ضرب و شتم
اين خبر رو بخونيد.
البته از نظر سياسی جالبه، اما مورد نظر من، جنبه نوشتاريه. توجه کنيد:«بر اثر اين ضرب و شتم، دنده هاي قفسه سينه وي شکست و پزشکي قانوني نيز اين امر را تاييد کرد.
»
ضرب يعنی زدن، اما شتم يعنی فحاشی، ناسزا گفتن. فکر نمی کنم دنده های کسی براثر فحش دادن بشکنه.
اين اشتباه در خيلی جاها اتفاق می افته. بارها و بارها توی روزنامه ها می خونيم که پليس ضد شورش مردم رو هدف ضرب و شتم قرار داده. البته از بعضی پليس های بی ادب بعيد نيست!
يک بار هم خوندم که بچه های يک محله تهران، سگ های ولگرد رو مورد ضرب و شتم قرار داده اند. چشم ما به فحاشی به زبان سگی روشن!
عکس!
مدتهاست که دارم دنبال يک سايت خوب برای درست کردن يک فتوبلاگ می گردم، اما مثل اينکه نمی شه!
به هر حال، فعلا" يکجايی پيدا کردم که بد نيست. البته هنوز از ياهو هم می شه استفاده کرد، اما يک کمی دنگ و فنگ داره. نقدا"، اين عکسها رو از فرانسه نگاه کنيد تا بعد:
http://www.flickr.com/photos/16568375@N00
شان نزول!
خوب، به نظر مياد کسی نمی تونه توی اين مساله باز شدن کامنتهای من در صفحه اصلی، کمکی بکنه. در نتيجه، بريم سر اصل مطلب!
فکر کنم وقتش باشه که توضيح بدم چرا «دومين» اين وبلاگ جديد من چرا اينيه که هست (vishistorica.com).
اين کلمه به زبان لاتينه و معنيش هم هست «توانايی تاريخی». راستش دلم می خواست اسم دومين رو ارزيابی شتابزده به انگليسی بگذارم، اما چون گرفته شده بود، اين بهترين اسمی بود که فکر کردم. به هر حال، کار ما تاريخه و توانايی تاريخی هم بايد نشون داده بشه ديگه!:)) در ضمن اين اسم يک ربطی هم به «ويس کوميکا» داره که جمله معروفيه به معنی توانايی خنداندن مردم که منسوبه به اوويد، شاعر معروف رومی.
خوب، اين هم از اين! غير از اين، مملکت امن و امان! اين يک هفته ای که برگشتم امريکا، کار مهمی انجام ندادم و فقط توی برکلی گشته ام. هفته ديگه دارم می رم لوس آنجلس و انشالله دو هفته ديگه، کلاسهام هم شروع می شه.
خيلی چشم به راه اين تغييرات هستم. دوساله که از دانشگاه (بطور رسميش!)، بيرون بودم و بعد از لندن و دوره فوق ليسانس، مرتب هم دور و بر دنيا ولو بودم و هيچ جای مشخصی زندگی نکرده ام. حالا فکر می کنم وقتشه که بازهم يکجايی خونه زندگی هرچند موقتی تشکيل بدم. هرچند که من به هر حال مارکوپولو (يا بهتر، شيخ سعدی!) هستم و يکجا بند نمی شم. به هر حال، تا مسافرت بعدی کمی آرامش بد نيست!!!
داره درست می شه!
غلط نکنم، اين ام تی داره درست می شه. حاشيه ها رو از بين بردم، لينکها و تقويم رو درست کردم، رنگ لينکها رو درست کردم، کامنتها رو هم درست کردم. الان فقط يک مشکل هست، اون هم اينه که وقتی کسی می خواد کامنت بذاره و روی کامنتها «کليک» می کنه (فردوسی جان منو ببخش، من چيکار کنم رستم هيچوقت کليک نمی کرده!)، هم يک صفحه جديد برای کامنتها باز می شه، هم صفحه اصلی می ره به کامنتها! نمی دونم چيکارش کنم، راهی هست که کسی بلد باشه؟
در ضمن، لينکدونی هم بزودی خواهيم داشت.
جاده در دست ساختمان است!
ناگفته پيداست که مشغول دوباره سازی اين وبلاگ از طريق ام تی هستم. لطفا" صبر داشته باشيد. در ضمن اگر هم کمک می تونِيد بکنيد، دريغ نفرماييد. بخصوص در زمينه از بين بردن اين کادر سفيد دور نوشته ها، خاکستری کردن ضمينه تقويم سمت راست، تغيير رنگ لينک کامنتها، و گذاشتن لينکدونی به جای لينکهای سمت چپ!
دست هرکی کمک کنه درد نکنه!
بازگشت به امريکا
مدتهاست که توی وبلاگم ننوشتم. اينقدر اين دوهفته آخر در ايران سرم شلوغ بود که ايميلم رو هم به زور نگاه می کردم. بعد هم يک هفته آلمان بودم و چهار روز هم با مادر و برادرم در لندن. خوش گذشت، غير از ديدن خانم (بدون بچه ها!!!) ، گشتن توی لندن و زنده کردن خاطره های گذشته هم عالی بود. برای مادرم هم ديدن لندن بعد از اين همه وقت جالب بود.
ايران امسال خوش گذشت. کلی کار انجام دادم، مسافرت کردم، با آدمها جديد آشنا شدم که خيلی هاشون بسيار خوب بودند و فکر کنم برام دوستان خوبی هم بشوند. آدمهای مهمی رو هم ديدم: دکتر محمد رضا شفيعی کدکنی، دکتر فتح الله مجتبايی، دکتر کتايون مزداپور، استاد عبدالحسين حائری، دکتر مسعود آذرنوش، و کلی آدمهايی که در ايران متولی کار فرهنگی و تاريخی هستند.
خلاصه، مسافرت خوبی بود و برای من فايده های زيادی هم داشت. کلی آماده ام کرد برای شروع دوره دکترا، اما فکر نکنم از غم برگشتن به اينجا و بخصوص رفتن به لوس آنجلس (خدا کمک کنه!) نجات پيدا کنم! لس آنجلس رفتن من مصداق کامل «از هرچی بدت مياد، سرت مياد» هستش!
از اين ببعد بيشتر می نويسم و داستانهای مسافرت رو براتون تعريف می کنم و بر طبق قول قبلی، عکسها رو می گذارم.