پرچم جديد عراق
پرچم جديد عراق
توی اينترنت به اين مطلب برخوردم در مورد پرچم جديد عراق، اما عکسش رو پيدا نکردم. در نتيجه، خودم يکی کشيدم!
آبکش نيوز نت وورک!
آبکش نيوز نت وورک!
سايت آبکش رو از مدتی پيش که پيام
بهم معرفيش کرد می خوندم. کارشون خيلی جالبه و ايده شون در رونويس کردن
خبرهای جدی و گذاشتن تيترهای جنجالی مثل روزنامه های زرد خارج رو خيلی
دوست داشتم. کارشون عاليه!
اما اينی که الان اينجا بهشون لينک گذاشتم بخاطر اين خبر بسيار
باحال و خنده داره که در مورد همه دوستان نوشتند (و البته از اينکه از من
بعنوان کارشناس تاريخی موميايی کذايی ياد نکرده اند، شاکيم!). نوشته خيلی
جالبيه و از همه چيزش جالبتر به نظر من، شطرنجی کردن عکس احسانه! واقعا تخيلشون خيلی خوبه. دست مريزاد، موفق باشيد.
داريوش
داريوش!
جای همگی خالی، امشب رفتيم يک سخنرانی در دانشگاه برکلی. سخنران اصلی،
آقای داريوش اقبالی يا همون داريوش خان معروف خواننده خودمون بود! از طرف
يک موسسه ايرانی در لس آنجلس که
برای ترک اعتياد کمک می کنه، اومده بود و موسسه رو معرفی می کرد و چندتا
متخصص هم بودند. جالب بود شنيدن حرفهاش که در مورد زمان اعتيادش می گفت و
اينکه از سال 2000، ديگه ترک کرده. می گفت 27 سال معتاد بوده، پس با اين
حساب می شه از 1352! خلاصه، برنامه بدی نبود.
يک عکس هم باهاش گرفتم. رو در رو، رنگش خيلی تيره است و خيلی شکسته، يک کم
هم خشک. من هم البته يک چيزی بهش گفتم که يک کمی ترش کرد! به هر حال،
خلاصه ما فردا آينده ای در دم و دستگاه ايشون نداريم، همين دفعه اولی
خرابش کرديم. اما اشکال نداره، چون به اعتراف خودش به دوستانش، حرفم راست
بوده و جواب هم نداشته!
عکس رو هم نشون نمی دم، چون خودم توش به طرز وحشتناکی افتادم! دليل ديگه
ای هم نداره!
بازهم قضایا تاخير و اين مثنوی!
بازهم قضایای تاخير و اين مثنویاين مثنوی ما بازهم به
تاخير افتاد و بديش هم اينجاست که ما حجت الحق حسام الدینی هم نداريم که
عنانمون رو از اوج آسمان (يا از ته چاه!) بازگردانه (برای کسانی که نمی
دونند اين چرتيات يعنی چه، توصيه می کنم به مقدمه دفتر دوم مثنوی يک نگاهی
بکنند)! به هر حال، سبب تاخير اين بود که بنده اگر خواسته باشيد بدونيد،
10 روز ديگه عازم سفر اروپا هستم و از اونجا هم به اميد حق، راهی وطن گل و
بلبل. خلاصه، وقت سرخاروندن هم نداشتم و کلی کار و تازه يک سخنرانی هم توی
دانشگاه برکلی داشتم که تا بعد از ظهرش، اصلا بهش فکر هم نکرده بودم. به
هرصورت، خلاصه شانس همه زد و يک مدتی من ننوشتم و توانستيد کلی توی معنی
اسمهای باستانی غوطه ور بشيد. راستی، تا يادم نرفته، چند تا اسم ديگه هم
پيدا کردم که نوشتن در موردشون جالبه، از جمله سينتروک که از پادشاهان
خيلی عجيب اشکانی بوده و بنده چند وقت پيش يک زنده اش رو مشاهده کردم! يک
کنيشکا هم ديدم که افغانيه و اونهم جالبه. تا بعد!
اسمهای تاريخی
اسمهای تاريخی
اين چند وقته که مشغول نوشتن مقالات کاپوچينو
در مورد تاريخ هخامنشی هستم، خيلی هم سرگرم پيدا کردن صورت درست اسمهای
شخصيتهای هخامنشی و ديگر اسمهای قديمی هستم. اسم اکثر اين شخصيتها در
منابع يونانی ذکر شده و در نتيجه، صورت يونانيش به ما رسيده. فکر کنم
معروفترين اين اسمها، اسامی شاههای هخامنشی باشه که صورت يونانی شده شان
خيلی در فارسی معموله. مثلا" کورس که صورت يونانی شده کورشه و سيروس که
تلفظ فرانسوی کورس هستش! يکی از مسائل جالب اينه که اگر اين اسمها در
فرهنگ ما دوام می آوردند، در فارسی جديد به چه صورت تلفظ می شدند. بعد از
توجه دوباره به تاريخ ايران باستان و علاقه مردم به داشتن اسمهای «اصيل»
فارسی، خيلی ها به مدارک باستانی رو آوردند و اسم بچه هاشون رو گذاشتند
داريوش و خشايار و آتوسا و رکسانا.، من حتی تيسافرن و استاتيرا و پروشات
هم ديده ام. حالا يک نگاهی بکنيم به بعضی از اين اسمها:
داريوش: صورت غلطيه که با بازسازی از روی شکل يونانی «داريوس» ساخته شده.
(بر مبنای کورش برای کورس، تصور کرده اند که داريوش هم شکل صحيح داريوس
هستش!). اسم پارسی باستان (در حالت فاعلی) «داريه-وهئوش» هستش که در پارسی
میانه به صورت «دارا» در اومده که در شاهنامه هم هست
خشايار: شکل غلط از اسمی که بعد از پارسی باستان در پارسی ميانه و فارسی
باقی نمونده. شکل پارسی باستانش هست «خشَ-یَر-شَن» (پادشاه مردم راست) که
در بازسازی به صورت خشايارشا در آمده و بعد بعضی ها فکر کرده اند که «شا»
يعنی «شاه» و با انداختنش به اسم خشايار رسيده اند که اصلا" معنی نداره!
کامبيز: تلفظ فرانسوی کلمه يونانی «کامبيسس» که خودش صورت يونانی شده اسم
پارسی باستان «کمبوجيه» است.
آتوسا: تلفظ يونانی اسم پارسی باستان «هوتئوس»
رکسانا: تلفظ يونانی اسم پارسی باستان «رئوخشنه» که در فارسی نو وجود داره
و به صورت «روشنک» تلفظ می شه.
تيسافرن: تلفظ يونانی اسم پارسی باستان «چيثه-فرنه» (کسی که از فره ايزدی
نژاد می برد). کلمه چيثه در پارسی ميانه به صورت «چهر» وجود داره که به
معنی نژاد هستش (نه چهره). اگر در فارسی جديد وجود داشت، می شد چهرفر
پروشات: تلفظ عجيب و غريب و من در آوردی از کلمه پارسی باستان «پره-ذايته»
به معنی «آفريننده کامل» (پره: کامل، محاط؛ ذايته: دادار، آفريدگار)، اگر
در فارسی جديد وجود داشت، می شد همه-آفريد، يا من بخاطر وجود کلمه
پر(پرديس: محيط ديوار دار، خودش بازسازی غلط کلمه يونانی «پره ذايتيس» که
در فارسی باقی مونده و می شه «پاليز»)، ترجمه کرده ام پريداده.
مگابيز: تلفظ غلط و نيمه فرانسوی از يونانی «مگابازوس» که خودش تلفظ
يونانی کلمه پارسی باستان «بگ-بازو» هستش (بگ: بغ، خدا؛ بازو: بازو!)،
يعنی کسی که «(قدرت) بازوش از خداست». ارد: بازسازی غلط کلمه «اورودس» که
از پارتی «هورود» مياد و اگر در فارسی جديد وجود می داشت، به صورت هورد يا
همون هورود باقی می ماند. اوخوس: (به خدا من کسی رو به اين اسم می
شناسم!)، تلفظ يونانی اسم پارسی باستان «وهوکا» که در اگر در فارسی جديد
وجود داشت، می شد «اوک»
آرته بازان: از يونانی «آرتابازانس» که با انداختن «س» بوجود آمده. اگر در
فارسی جديد وجود داشت، می شد راست بازو. ميلاد: اين از اون کلماتيه که از
زمانهای قديم وجود داشته و حالا مردم فکر می کنند از «ولد» عربی به معنی
تولد مياد. در واقع، از صورت پارتی اسم «ميثره-ذات»(اوستايی، به معنی
«داده خدای ميثرا/ميترا») مياد: ميثره-ذات--->
ميثره-دات--->ميتر-دات---> ميهل-داد (پارتی، «ت+ر» هميشه به صورت
«ه» در می آيند و تغيير «ر» به «ل» هم معموله)--->مهلاد---> ميلاد
در مرحله ميتر-داد به ميهل-داد، صورت پارسی ميانه «مهرداد» هم بوجود آمده
که همون اسمه!
اينها رو جديدا" يا خودم پيدا کردم يا از نوشته های مختلف، بخصوص کتاب
فرديناند يوستی و نوشته های روديگر شميت خونده ام. اگر بيشتر پيدا کنم،
باز هم می نويسم. Ferdinand Justi. Altiranisches Namenbuch. پانوشت: يک اسم
ديگه: استاتيرا (که بعضی مواقع اسکاتيرا هم نوشته می شه): اسم همسر اردشير
دوم هخامنشی، صورت پارسی باستانش بوده سته-ذيره. در فارسی نو به صورت اسم
پرنده «تذرو» وجود داره که در ضمن معنی کلمه پارسی باستان هم بوده.
BBC Persian
آی از اين مقاله خوشم مياد! دری، تاجيکی، فارسی، سه نام بر يک زبان
در به در! از مشکلات
در به در!
از مشکلات زندگی در فرنگستان يکی هم اينکه وقتی سيزده به در مصادف می شود
با وسط هفته، همه ايرانيان عزيز، برنامه بيرون رفتن از شهر رو واگذار می
کنند به اولين آخر هفته ممکن. در نتيجه، جای شما خالی، ما امسال سيزدهمون
رو در نکرديم، اما عوضش هم پانزده به در کرديم وهم شانزده!
خلاصه اش اينکه توی منطقه خليج سانفرانسيکو، هرسال دوتا برنامه دسته جمعی
سيزده بدر برگذار می شه، يکی در پارکی خارج شهر لافايت در شرق خليج، يکی
هم در شهر سان رافائل در شمال غربی خليج کذا و کذا! هرکدام از برنامه ها
هم طرفداران خاص خودشون رو دارند. در لافايت، مردم دور هم جمع می شند و
آرام به خوردن می پردازند (اين مهمترين همه رسوم!!!) و بعد هم تشريف می
برند قدم زدن و قايق سواری روی درياچه و کوه نوردی. در سان رافائل، گروه
موسيقی هست و موسيقی شيش و هشت وطنی و رستورانی که غذا می ده و ملتی که
آخرين مد لباسشون رو تنشون کردند که به هموطنان نشون بدند. ديروز، ما
تشريف برديم به لافايت و کباب خورديم و بعد هم چون همه از اينور و اونور
افتادند و يکی مرد و يکی مردار شد و يکی هم به غضب خدا گرفتار شد، تنهايی
رفتيم برای عکاسی به بالای تپه و هی رفتيم وهی رفتيم تا اينکه ديديم ای دل
غافل، کلی کوه نوردی کرديم و به اندازه يک پلنگ چال درکه خودمون آمديم
بالا. مختصر اينکه سه ساعتی راه رفتيم و بعد هم برگشتيم منزل و دوش و خواب
و همين!
امروز، به اصرار دوستان رفتيم سان رافائل. دست کم سه هزار تا ايرانی اونجا
بودند و امريکايی ها تعجب کرده بودند که نکنه ناغافل ايرانی ها مملکتشون
رو فتح کرده باشند! باز جوجه کباب خورديم و به صدای منصور خان گوش داديم و
تعجب کرديم که اين حريف چرا شکل و قيافش رو شبيه مرحوم جيم موريسون درست
کرده! کلی با دوستان گشتيم و گفتيم و خنديديم. به رسم وطن، فوتبال هم بازی
کرديم و 4-6 باختيم و بعد هم خداحافظی و حالا هم منزل خدمت شما! ماه ديگر
که داريم می ريم فنارسه و بعد سال ديگر که بايد برای دانشگاهمان برويم جای
ديگر، سخت دلمان برای اين منطقه تنگ می شود. دارم فکر می کنم که يک قره نی
بردارم و يک آهنگ سوزناک دبش در مورد غم جدايی از برکلی بزنم. امان
امان...!