بدون عنوان
نه اين ديگه خيلی خوبه!
ببخشيد، قرار نيست زياد تبليغ کنم، بخصوص که دوهفته پيش خود تبليغی هم کردم، اما اين شماره کاپوچينو
چندتا نوشته داره، يکيش از شماره قبل، که برای من که خارج از کشورم و
متاسفانه برخورد دست اول با جو مملکت خودم ندارم، بسيار زيبا هستند. نوشته
های صنم و کيوان ارزاقی رو حتما" بخونيد.
پانوشت: نوشته اين هفته من در مورد زرتشت رو هم بخونيد اگر خواستيد! (نمی شه تبليغ نکرد که!) در ضمن، اين هم انگريزيش.
لوس آنجلس هرچقدر هم آدم
لوس آنجلس
هرچقدر هم آدم از لوس آنجلس و اخلاقيات مردمانش و زرق و برقش خوشش نياد،
بازهم هرچندوفت يکبار لازم می شه که مسافرتی به اونجا کرد. ايندفعه هم پشک
به اسم من افتاد.
من از محيط لوس آنجلس، پت و پهن بودنش، ماشينهاش و بزرگراهاش، ادا و
اطوارهای مردمش (بخصوص هموطنان محترم) زيآد دل خوشی ندارم. اما به هرحال،
در دور بودن از ايران، بهترين جاست برای سبک کردن نوستالژی ها و از اين
حرفها، مضافا بر اينکه به علت بودن گروه بزرگی ازملت پاک آريايی (!!!)،
همه خدمات و بقول انگريزی ها، «سرويس» توی همين دور و بر هستش.
دليل اومدن ايندفعه اينه که يکی از دوستانم که استاد دانشگاه در رشته
تاريخ باستانه و گروهی از استادان تاريخ ايران از سراسر دنيا و من، يک
پروژه ای درست کرده ايم به اسم «ساسانيکا» که هدفش اينه که تمام کسانی که
روی تاريخ و فرهنگ دوران ساسانی کار می کنند رو دور هم جمع کنه و نوشته ها
و مقاله هاشون رو منتشرکنه و سکه ها و مهرهای ساسانی رو منتشر کنه و يک
صفحه اينترنت هم برای همين پروژه بسازه (که احتمالا" به زودی نسخه اوليش
رو روی شبکه می ذاريم و خبرش رو اينجا بهتون می دم»). از طرفی هم من برای
دوره دکترای رشته تاريخ اقتصاد ساسانيان توی دانشگاه لوس آنجلس (يو سی ال
ای!) قبول شدم و احتمال داره از سال ديگه مجبور شم بيام اين شهر فرشته های
در دوزخ! خلاصه، امروز کلی به بحث و فحص در مورد اين برنامه گذشت و بايد
روش کار کنيم و شايد کم کم که مشغول کار هستم، يک چيزهايی هم اينجا
بنويسم.
گذشته از اينها، بيشتر وقت به ملاقات افراد خانواده و دوستان گذشت که
بهترينشون، جناب پيام چرندياتی، معرف
حضورتون هست که پريشب منزل ايشون خوابيديم و ياد دوران کودکی کرديم (جوانی
کجايی که يادت بخير). من هم اينها رو از منزل ابوی ايشون می نويسم و منتظر
نزول اجلال خود جناب چرندياتی هستيم. به غير از اين، خبر جالبی نيست غير
از اينکه از شانس ما، اينجا يکضرب بارون مياد. حالا ملت لس آنجلس نشين که
ادعای خوش آب و هوايی دارند، خودشون جواب گو باشند. پانوشت: توی کتاب
فروشی شرکت کتاب لوس آنجلس، يکدفعه طرف راستم رو نگاه کردم، ديدم «ابی»
بقل دستم وايساده! اونهايی که عشق خواننده دارند، يادداشت کنند!
پانوشت 2: اين مصاحبه
شبکه الجزيره با چند تن ازمدافعين حقوق «اقليتها» (کذا) در ايران رو
بخونيد. بخصوص جوابهای آقای اکبر آزاد و ذکر خيرشون از «شهيد بزرگ» سيد
جعفر پيشه وری(!!!!!!). حتما سياحت کنيد. (از کوزه همان برون تراود که در
اوست، بعضی ها بدجوری سوتی می دند و طبيعت خودشون رو ظاهر می کنند!).
ويروس تفکر ادبی
چند وقت پيش، داشتم کتابی رو در مورد جامعه شناسی ابن خلدون می خوندم نوشته سيد جواد طباطبايی. نويسنده اش رو نمی شناسم (اگر کسی اطلاعاتی ازش داره، متشکر می شم)، اما به نظر مياد آدم با مطالعه و صاحب نظری باشه و به حرفی که می زنه حسابی مسلط، هرچند که به
نظر من زيادی از نثر غيرروان و مغلقی استفاده می کنه که مخاطب کتابش رو نه بر مبنای سواد بلکه بر مبنای حوصله، محدود می کنه.
به هر حال، توی مقدمه کتاب، به نکته بسيار خوبی اشاره کرده بود و اونهم انحصار مطالعه و تحقيق در متون قديمی برای ادباست. اصولا" اکثر کتابهای «کلاسيک» و متون قديمی ما رو، فقط کسانی که به ادبيات علاقه دارند می خونند. تحقيق درباره گلستان سعدی و ديوان ناصرخسرو و شاهنامه فردوسی، متعلق است به متخصصين زبان فارسی و ادبا و تنها مسئله مورد بحث هم صنايع ادبی و نظير اينها.
البته متون تخصصی مثل «قانون در طب» يا رساله نورشناسی ابن هيثم استثنا هستند، اما بيشتر متنهای قديمی ما در حوزه کار متخصصين ادبيات قرار می گيرند. شايد همين اصرار بيش از اندازه در نگاه کردن به جنبه ادبی آثار قديمی بوده که باعث شده ما الان با نوشته های دانشمندان قديمی اروپا
آشناتر باشيم و نظرات سياسی و اجتماعی کسانی مثل ولتر و روسو رو بهتربشناسيم تا صاحبنظران خودمون.
اما حقيقتيه که متون قديمی ما، خودشون می تونند برای نگاه کردن به طرز فکر
سياسی و اجتماعی و حتی اقتصادی دورانهای تاريخی، منابع بی نظيری باشند.
گلستان سعدی، بخصوص در بخش «سيرت پادشاهان» و «اخلاق درويشان»، مملو از
نظريات سياسیه . مثلا" اينکه در ديدگاه سعدی، وظيفه پادشاهان خدمت به
ملته، نه زور گفتن و فرمان دادن: پادشاه پاسبان درويش است/گرچه رامش به فر
دولت اوست/گوسپند از برای چوپان نيست/بلکه چوپان برای خدمت اوست
ناصر خسرو در نوشته هاش يکی از اولين مطرح کنندگان مليت و وطن پرستي در
ايرانه و همين نظرياتش برروی شکل گيری حرکت اسماعيليان الموت به رهبری حسن
صباح اثر گذاشته. فردوسی در شاهنامه هم وطن پرستی رو تشويق می کنه و هم
نظريات سياسی ارائه می ده، مثل حق الهی پادشاهان (درست و غلط نظريات را
کاری نداريم).
امکان تحقيق و حتی نوشتن پايان نامه های متعدد و مختلفی در اين زمينه ها
وجود داره. فکر می کنم تقريبا" از بيشتر متون قديمی ما بشه همچنين استفاده
هايی کرد و واقعا" وقت اين رسيده که سعی کنيم با ديد تازه ای به اين نوشته
ها نگاه کنيم. کسی می تونه پيشنهادی بکنه؟
امام بومیم
اين ترم، توی دانشگاه برکلی مشغول ادامه
دادن پارسی باستان هستم (زبان شاهنشاهان هخامنشی). از شما چه پنهان، من با
اينکه الان 10 سالی می شه بقول معروف "اينکاره" هستم، اما خودم بهتر از
هرکسی می دونم که در ياد گرفتن دستور زبان کلی مشکل دارم. پارسی باستان هم
که ماشالله به آلمانی و روسی گفته غلط نکن، يعنی از مذکر و مونث بودن
اسمها و تثنیه و جمع که بگذريم، هشت تا هم حالت مختلف صرفی داره و قس
عليهذا!
خلاصه که کارم در اومده و سر کلاس وقتی بقیه مشغول خوندن و ترجمه
کردن کتیبه داريوش در الوند هستند، من عين بچه کلاس اولی ها نشستم و سعی
دارم بالاخره بفهمم اين «وزرکا» حالتش فاعلی يا مفعولی يا خطابی يا يکی
ديگه از اين حالتها! خجالتش هم در اينه که من ايرانيم و اين زبون هم به
هرحال پدربزرگ زبون مادری من، بعد فرانسويه بهتر از من می فهمه داريوش چی
می گفته.
همه اينها مقدمه ای بود برای يک کلمه که توی اول متن يکی از
کتيبه ها بهش برخورديم. اينطوری نوشته شده (به آوانويسی با خط لاتين ):
baga.vazrka.auramazda.hya.imam.bumim.ada...
(کلمه به کلمه يعنی: خدای بزرگ اهورامزدا که اين سرزمین را آفريد)
حالا من با جديت تمام در صدد پيدا کردن حالتهای دستوری اين کلمات، بخصوص
«هیا» و «بوميم» هستم که يکدفعه جناب پرفسور لوده ما می گه:«البته در
اينجا شخص "امام بوميم" که از دانشمندان معروف اسلاميه رو به جا
مياريد!!!». نتيجه هم حالت بهت زده ما برای سه چهار ثانيه و بعد هم خنده و
به هم ريختن کافه و بالاخره هم ما نفهميديم اين «بوميم» حالت مالکيته يا
حالت مفعولی! اين هم از نتايج تحصيل در نزد اساتيد بزرگ.
خود تبليغی
چند وقتی بود زياد خود تبليغی نکرده بودم، اما گفتم حيفه شما از اين آخرين نوشته های من برخوردار نشيد! آخرين مقاله از
سری نوشته ها در مورد تاريخ ايران رو توی جريده فخيمه قهوه فرنگی
(کاپوچينو!) از لحاظ خودتون بگذرونيد! از فحش دادن به من هم دريغ نکنيد که
سبيل است!
فضولی توی کارهای جدی
نه که فکر کنيد من يکی از اون آدمهايی هستم که هميشه می گم:«من که قبلا" گفتم!» يا اينکه «من از قبل خدمتتون عرض کردم»، يعنی کسی که بعد از اينکه اتفاقی مي افته، تازه شروع می کنه به ادعا کردن که از قبل همه چيز رو می دونسته. نه به خدا، من اينطوری نيستم!
اما هرروز زندگی که می گذره، دور و برم رو نگاه می کنم و راجع به چيزهای مختلف، توی مغز خودم نظر می دم. وقتی «امريکا آن لاين» (شرکت کذايی اينترنت) بعد از کمتر از ده سال سابقه، شرکت معظمی مثل «تايم/وارنر» رو خريد، پيش خودم گفتم اين به زودی می شه داستان يکی از خريتهای اقتصادی.
يکی دوسال بعد، همين ماه آبان گذشته خودمون، مدير جديد شرکت، توی يک مصاحبه با مجله «فوربز» يک چيزی گفت توی مايه «عجب غلطی کرديما!».
عين همين مورد توی قضايای «وورلد کام» و چند ماجرای ديگه هم پيش اومد. همچين که پيش خودم فکر کردم يا من خوابنما می شم، يا اينکه اين جور پيش بينی ها خيلی دو دوتا، چهارتا هستند و هرکسی که پول کور نکرده باشدش، به راحتی می فهمه که يک شرکتی که پنج، شش ساله موفق شده، زورش نخواهد رسيد که جور يک شرکت هشتاد ساله رو بکشه؟!
.
حالا جديدا" اين خوابنما شدن بنده، به عرصه بی ريخت سياست هم کشيده. در نتيجه، گفتم برای ثبت در جريده تاريخ (که آدمهای بيکاری مثل خودم صدسال بعد برن خاکبرداريش کنند)، يکی از اين خوابنما شدنها رو اينجا بنويسم:
دوشب پيش، جناب جرج واکر بوش، رئيس جمهور دولت فخيمه امريکا (يا بقول املها، اتازونی!)، اعلام کرد که دستور داده که يک کمسيون بازرسی مخصوص از هردو حزب دمکرات و جمهوری خواه تشکيل بشه. حالا اين وعده بی طرف بودن و دوحزبه بودن کمسيون که بماند،ا کار اين کمسيون قراره اين باشه که در مورد وجود سلاحهای هسته ای در عراق و« ديگر کشورها»، تحقيق کنه.
خيلی اتفاقی، همون شب، وسط اين برنامه تحصنات و استعفاجات ايران، پاکستانی ها در مياند و خيلی بدون غرض، اعلام می کنند که دانشمند اتميشون به ايران اطلاعات فروخته. من اصلا" اين صداقت پاکستانی هاست که دلم رو برده، بخصوص که بدون هيچگونه برنامه ريزی قبلی، تصميم می گيرند که همون شبی که بوش بالاخره زايمان سياسيش رو انجام می ده، اين کار رو بکنند، به عنوان چشم روشنی!
حالابنده خواب نما شده ام که اين کميسيون بی طرف و بی عرض که بالا خدمتتون عرض شد، به زودی متوجه خواهد شد که دانشمند محترم پاکستانی به ايران ياد داده چطوری بمب اتمی بسازه، عمو صدام هم همه اين سلاحهای کشتار جمعی که امريکايی ها از اول «مطمئن» بودند وجود دارند رو فرستاده ايران، در نتيجه ايران می شه خطر دست اول برای امريکا! حالا ما صحبت اين رو نمی کنيم که چرا دولتی که خودش بزرکترين توليد کننده سلاحهای کشتار جمعیه، اينقدر نگرانه که بقيه کشورها از اين کارها بکنند (کافر همه را به کيش خود پندارد)، اما شديدا" فکر می کنيم که يک فروند مانور سياسی در راستای پرت کردن حواس ملت امريکا (که به طور طبيعی حواس پرت هستند) بلافاصله قبل از انتخابات امسال امريکا، حدود اواخر شهريور، انجام خواهد گرفت.
امروز رو به خاطر داشته باشيد، اگر اين اتفاق افتاد، برگرديد همينجا، دخيل ببنديد، شايد شفا هم دادم!