search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

ليست
همه چيز از همه جا...
بیست و دو بهمن
بازی شب يلدا
نامه
حسين درخشان
هزار و يک شب
دکتر مسعود آذرنوش
تاريخ ساسانيان
Paradise

archives

May 2009
March 2009
February 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« بیست و دو بهمن | Main | ليست »

March 04, 2009

همه چيز از همه جا...

خيلی تنبل تر از اونی هستم که مثل خيلی از هموبلاگی ها (يا هموبالگه؟ شبيه بيماری می شه) برم يک وبلاگ جديد بی نام و نشون بزنم که کسی سابقه ای ازش نداشته باشه. اما به هرحال فکر کنم اينقدر مدت هست که اينجا ننوشتم که بجز چند نفری که گذارشون اينجا ميافته اتفاقا"، کسی توجهی بهش نکنه. دلم تنگ شده برای زمانی که حوصله داشتم برم ياد بگيرم چطوری يک تمپلت فارسی سوار کنم روی فلان سيستم و ياد بگيرم که مثلا" چطوری سيستم پينگ کردن رو دستکاری کنم. الان يک ساله اين سيستم پينگ من که وصله به مرحوم بلاگرولينگ خراب شده، من اصلا" حال ندارم برم ياد بگيرم اين گوگل چطوری کار می کنه. بگذريم...

عاشق مجله خوندنم. هرمجله ای دستم بياد می خونم، می خندين که بگم حتی زن روز يا مجله «هلو» و «انترتينمنت ويکلی» و از اين مزخرفات. تمام شماره های دانستنيها رو داريم و مجله فيلم رو از شماره اولش می خوندم. هنوز هم فکر می کنم که جای مجله هزارقصه/کارتون توی مجلات کودکان ايران خاليه. خلاصه بقول فرنگی ها مجله «جانکی» هستم (بقول خودمون، «خراب» مجله)...

يکی از مجلاتی که مرتب می خونمشون مجله چهلچراغه. همون مجله ای که خيلی ها زرد می دونندش و خودش به خودش می گه مجله نسل سومی ها (جنريشن اکس وطنی؟). به نظرم خيلی مجله جالبيه و با وجود اينکه خيلی چرت و پرت توش زياد داره، همون کارتون های بزرگمهر حسين پور و نوشته های آدم های عجيب ديگش که هردو سه شماره يکبار پيداشون می شه ارزش سه دلاری که در لس آنجلس پولش می شه رو داره. چندماه پيش، يکی از نويسنده هاش که اسمش رو يادم نمی ياد (ميراسدلله؟) يک قسمتی راه انداخته بود که درش در مورد چيزهايی که دوست داشته و حالا ازشون بدش مياد می نوشت. چيزهايی می نوشت که برای روشنفکری نيم پخته وطنی، بخصوص از نوع زير 40 سالش، به نظر شايد کفر بياد. به پير پائولو پازولينی بد می گفت (فيلم سازی بد و شعاری) و هرمان هسه رو بدرد نخور می دونست (روشنفکری بچه های زير بيست ساله). خيلی برام جالب بود که کسی اين کار رو می کنه. نمی خوام حکم کلی بدم، اما خيلی از حرفاش رو قبول دارم، هرچند که يکجورايی به نظر از خودراضی ميومد و بقول امريکايی ها، نگاهش يک کمی
Holier than Thou...

قصد کوبيدن روشنفکری رو ندارم، قصد از خودراضی بودن و يا خودنمايی هم به هکذا (هرچند که اونهايی که منو می شناسند می دونند که خيلی هم از خودراضی به نظر ميام، که بيشتر عمل خريتمه تا واقعا" از خود راضی بودن). به هرحال، منظورم بيشتر اينه که يکموقع هايی راستش از گرته برداری های فرهنگی وطنی و روشنفکرنمايی ها خيلی بد می شه. هيچوقت باور نداشتم برای روشنفکر بودن بايد روشنفکر بازی در آورد يا رفتار روشنفکرانه داشت. شايد به دليل اينه که کارم دانشگاهيه و خيلی راحت می تونم تئوری رو از عمل جدا کنم (من هيچ علاقه ای به زندگی کردن در دوره ساسانی ندارم و اصلا" هم فکر نمی کنم دوره ساسانی خيلی خوب بوده و مثلا" خسرو انوشه روان رو يکی از فاجعه ترين شاه های ايران می دونم. چون در مورد ساسانی ها تحقيق می کنم دليلی نداره که عاشق دل خسته شون باشم!). روشنفکربازی که در وطن آريايی سابقه طولانی داره (از جعفرخان های از فرنگ برگشته گرفته تا شخصيت های زندانی داستان «فارسی شکر است» جمالزاده. بقول عشقی، مون دو ديو زين حرکات عفيف)، اما اين پابندی به ارکان روشنفکری و قهرمان پروری فرهنگی (که همه بايد فلان شخص رو بپرستيم) و بدتر از همه اين که حالا بايد برای روشنفکر بودن بايد از «قراردادهای اجتماعی» بپرهيزيم کلی می ره روی اعصاب من. اداهای عصر ويکتوريايی انگليسی، که ما نداشتيم و نداريم و اگر هم داريم، شاخصه های فرار ازش متفاوت هستند، نه ونگ ونگ فرهنگی رونويسی شده.

گفتن :آيم ا بيچ (بنده جنده ام) ربطش به قضيه فرهنگ ما خيلی کمه. اگر هم می خوای بيچ باشی، دليلی نداره جنده باشی. در همين راستا، آيم ان آرتيست/صوفی/ ميوزيشن هم برش نداره برادر. بله، رنگ کردن موها به رنگ صورتی و آبی نفتی قسمتی از شورشی بودن دوران 14-18 ممکنه باشه، اما همون اندازه معنی شورش واقعی رو داره که مثلا" کش رفتن کتلت از توی ديس وقتی مامانت گفته بود نکن بهت در سن پنج سالگی. حالا شما بزن علف و سيگاری و هی قصه بگو برای من از نيچه و فوکو و رومن گاری، يا بهترش کامو و فانون و هابسبام. بله، بله، حالا گيرم اگر شما هم خونده باشيدشون (که نخوندی، به خدا نخوندی) بنده هم خوندم. حالا که چی؟ (در ضمن، يک نفری اخيرا" کتابی نوشته بود به نام «چگونه راجع به کتاب هايی که نخونديم صحبت کنيم؟» که فکر کنم تمام ايده هاش رو هموطنان اختراع کرده اند. مردک کپی رايت ايرانی ها رو نداده!).

نمی دونم، حرفم قاطی شد. به همين دليله که نمی خواستم کسی بخوندش. اما يادم رفته چطوری روی کاغذ بنويسم. عصبانی هستم. شايد هم برای اينه که توی اين تنهايی توی وين، کارم شده خوندن و اون هم خوندن نظرات دوستان. شايد هم بايد به اين سخن بسيار خردمندانه گوش داد که هيچوقت نبايد بررسی و نقد ها رو خوند و بهشون اضافه کرد که افاضات رو هم به همچنين...

Posted by Khodadad at March 4, 2009 07:41 PM

Comments

سلام
نوروز شما مبارک
مدتها است که سعی میکنم درباره حقوق بشر و صلح حقیقی چیزهایی رو بنویسم.
اگر تشریف آوردید و پسندیدید لینکم کنیم و بدوستان هم اطلاع بدین.
پیشاپیش سپاسگذارم

Posted by: اصلاح طلب فعال at March 18, 2009 12:06 PM