search


contact

About Me
khodadad21 [at] yahoo [dot] com

links


Braindroppings (My English Blog)
Hapoo Talks! Chris' Blog

latest entries

ليست
همه چيز از همه جا...
بیست و دو بهمن
بازی شب يلدا
نامه
حسين درخشان
هزار و يک شب
دکتر مسعود آذرنوش
تاريخ ساسانيان
Paradise

archives

May 2009
March 2009
February 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003
December 2002
November 2002
October 2002
September 2002
August 2002
July 2002
June 2002
May 2002
April 2002
March 2002
February 2002
January 2002
December 2001
November 2001

categories

Events
History
Language
Misc.
Personal
Satire
Travelogue

powered by

RSS
Movable Type 3.2


« تاريخ ساسانيان | Main | هزار و يک شب »

November 28, 2008

دکتر مسعود آذرنوش

مرگ هرکسی بده. هيچ کس دلش نمی خواد کسی از عزيزانش بميره. حتی وقتی کسی از عزيزان (يعنی خانواده) هم نباشه، هنوز مرگش ناراحت کننده است، بخصوص که شخصيت بزرگی باشه و آدمی که بهش به عنوان نمونه و شاخص نگاه می شه.

دکتر مسعود آذرنوش، يکی از بزرگترين باستانشناسان ايران، امروز در اثر حمله قلبی درگذشت. آذرنوش مدتها رئيس پژوهشکده باستانشناسی سازمان ميراث فرهنگی بود و استاد دانشگاه های مختلف. يکی از مهمترين کارهاش هم خفاری های حاجی آباد فارس، يک اثر از دوره ساسانی، بود. من از دو جهت با دکتر آذرنوش احساس نزديکی می کردم. يکی اينکه افتخارش رو داشتم که باهاش از نزديک آشنا شده باشم و چند دفعه در جاهای مختلف صحبت کنم، و ديگری هم اينکه دکتر آذرنوش با همون استادهايی در دانشگاه يوسی ال ای درس خونده بود که من در حال حاضر باهاشون مشغول گذراندن دوره دکترا هستم. مطمئنم که دکتر مورونی و دکتر داونی الان بسيار ناراحت هستند که يکی از متشخض ترين شاگردانشون به اين زودی فوت شده.

يادش بخير...

Posted by Khodadad at November 28, 2008 12:25 AM

Comments

اقا ایشان که میگن باستانشناسی خونده تو یو سی ال ای، شما مگه مطالعات ایران نمیخونید؟

Posted by: mahmoud at November 28, 2008 07:52 PM

اقا ایشان که میگن باستانشناسی خونده تو یو سی ال ای، شما مگه مطالعات ایران نمیخونید؟

Posted by: mahmoud at November 28, 2008 07:52 PM

دكتر آذرنوش همونطور كه شما گفتيد باستانشناس بودند. من هم نخير. مطالعات ايرانشناسي نمي خونم. من تاريخ مي خونم. تاريخ اقتصاد دوره ساساني و مداركم بيشتر باستانشناسي هستند هرچند كه من باستان شناس نيستم. فرقش اينه كه استاد راهنماي ايشون باستان شناس بوده اند و استاد مشاورش تاريخ دان دوره ساساني. من استاد راهنمام تاريخ دان دوره ساسانيه (مايكل موروني) و استاد مشاورم باستانشناس (دكتر سوزان داوني)!!!

Posted by: khodadad at November 29, 2008 05:56 AM

واقعاً جای تاسف داره که آقای دکتر دیگر در کنار ما نیستند.من در مدت کوتاهی که افتخار شاگردی اقای دکتر را داشتم چیزهای زیادی از ایشون آموختم که مطمعناً در آینده کاریم از آنها استفاده خواهم کرد.
روانش شاد و یادش گرامی باد

Posted by: behzad at November 29, 2008 09:39 AM

مرگ دکتر باورکردنی نیست...ایشون یکی از استاد های بی نظیر بودند که علاوه بر دانش ،انسانی سالم و بدور حواشی بودند.از جمله مدیرانی بودند که فریفته قدرت نشدند.روانش شاد.

Posted by: neda at November 29, 2008 10:36 AM

حیف استاد به من یاد نداد
یاد استاد نکو دانستن ...

Posted by: اکرم و نسیم و حکیمه at November 29, 2008 11:47 AM

حیف استاد به من یاد نداد
یاد استاد نکو دانستن ...
اولین روز بی تو بودن
جات خیلی خالیه سر کلاس

Posted by: اکرم و نسیم و حکیمه at November 29, 2008 11:47 AM

روحت شاد استاد همشهری من
من معماری می خوانم اما تو هم استادی منی حیف خورشید پر فروغ تو بر سرم نتابید اما من کور بودم تو را ندیدم .....................افسوس

Posted by: مهدی at November 29, 2008 09:47 PM

امروز وقتی می دیدم که بچه ها عکستو می زنن به دیوار با یه روبان مشکی؛ پاهام سست شدن. با خودم گفتم چرا تو. ولی همیشه گلها زود میرن که مرگ خوب و راحت سعادته. آدمی بود که هرز نرفت.

Posted by: Amir at November 29, 2008 10:41 PM

امروز وقتی می دیدم که بچه ها عکستو می زنن به دیوار با یه روبان مشکی؛ پاهام سست شدن. با خودم گفتم چرا تو. ولی همیشه گلها زود میرن که مرگ خوب و راحت سعادته. آدمی بود که هرز نرفت.

Posted by: Amir at November 29, 2008 10:41 PM

امروز وقتی می دیدم که بچه ها عکستو می زنن به دیوار با یه روبان مشکی؛ پاهام سست شدن. با خودم گفتم چرا تو. ولی همیشه گلها زود میرن که مرگ خوب و راحت سعادته. آدمی بود که هرز نرفت.

Posted by: Amir at November 29, 2008 10:41 PM

vaghti rafti delam gereft v hanooz be darde

Posted by: parastoo at November 30, 2008 04:11 PM

وقتي رفتي دلم گرفت و هنوز به درده

Posted by: parastoo at November 30, 2008 04:13 PM

سال 84 تاز ترم سوم باستان شناسي بودم كه دكتر آذرنوش را در سميناري در گرگان ديدم و اين افتخار نصيب من شد كه سر يك ميز با دكتر ناهار بخورم و ايشان از خاطراتشان براي ما تعريف كنند.بعد از آنهمباز هم ايشان را در سمينار هاي مختلف ديدم اما افسوس كه نشد بيشتر با ايشان هم كلام بشوم و از تجربياتشان استفاده كنم.
به هر حال به قول شاعر كه مي گويد:
عمر گران مي گذرد خواهي نخواهي...
روحش شاد و يادش گرامي باد.

Posted by: مونا at November 30, 2008 11:02 PM

زندگي حكمت اوست
زندگي دفتر باز حادثه هاست
چند برگي را تو ورق خواهي زد
مابقي را قسمت.
با ابراز تاسف فراوان
فقدان اين دانشمند بزرگ در جامعه باستانشناسي ضربه اي جبران ناپذير تا هميشه خواهد ماند.
چقدر كار در هگمتانه بي او سخته.

Posted by: a.m at December 1, 2008 09:23 AM

باسلام بنده همكار خواهر زاده ايشان هستم واز همين طريق متوجه فوت اين فرزانه والا شدم وزماني كه به مطالب انتشار يافته رجوع كردم متوجه شدم كه چه گوهرباارزشي ازميان ماخاكيان رخت بربسته وافسوس كه ما انسانها بارفتن لاله ها به زيبائي وترنم آنها پي ميبريم و داشته ها را تا فقدان در نمي يابيم در نهايت اين فقدان بزرگ را به كليه دوستدارن و شاگردان اين استاد فاضل و به خصوص همكار گرامي خانم "فرنوش كاظميان" ٍ مادر گراميشان وخانواده دلسوخته آن ستاره افول كرده تسليت عرض مينمايم0 روانش شاد و یادش گرامی باد0

Posted by: حمید موسوی at December 1, 2008 11:18 AM

برگی از شاخه جدا شد،
غلتید
مرغی از شاخه پرید
و درخت
چو بلندای غروری خندید
و گفت:
فصل سرمایی من
می گذرد
با تأسف فراوان همکار و همشهری دکتر آذرنوش
طنین صدای دلنشین و خنده های گرم دکتر از دفتر ما رخت بربست

Posted by: s.s at December 3, 2008 02:50 PM

ما همه میهمان میهمانسرای زندگی زود گذریم
روحش شاد یادش گرامی

Posted by: غمین at December 3, 2008 03:00 PM

جطور مرگت را باور کنم. چقدر سخته تحملش تو غربت دلگیر .......

Posted by: افسانه جهانفر at December 3, 2008 07:21 PM